ولى اختصاص به اين اوصاف وجهى ندارد ، بلكه مطلق اوصاف به حقيقت وجود صرف راجع است . و اين معنى منافات ندارد با اثبات اوصاف مختلفهء متكثره براى ذات حق ، بلكه مؤكد آن است ، زيرا كه به وضوح پيوسته كه هر چه وجود به وحدت نزديكتر باشد و از افق كثرت بعيدتر و مبراتر باشد ، جامعتر است نسبت به اسماء و صفات ، تا آنكه به صرف وجود و حقيقت بسيطهء واجبه ، جلّت عظمته و عظمت قدرته ، رسد كه غايت وحدت و بساطت است و مستجمع جميع كمالات و جامع تمام اسماء و صفات است و تمام مفاهيم كمال و معانى جلال و جمال بحقيقت بر او صدق كند و صدق آنها بر ذات مقدس احقّ و اولى است به جميع مراتب احقّيت و اولويت .
و اجمال بيان آنكه وحدت هر چه اقوى و اتمّ شد ، صدق مفاهيم كمال بيشتر گردد و اسماء و صفات افزايش يابد . و به عكس ، هر چه موجود به افق كثرت نزديكتر باشد ، مفاهيم كمال به آن كمتر صدق كند ، و صدق آن نيز بر آن ضعيفتر و نزديكتر و شبيهتر به مجاز باشد . [ و اين به علت ] آن است كه وحدت مساوق با وجود و از كمالات موجود بما هو موجود است ، و معنى « مساوق » در اين حال اين است كه در مفهوم « وجود » و « وحدت » گرچه مخالف هستند ، ولى در خارج حقيقت وجود عين حقيقت وحدت است . چنانچه كثرت در هر جا بار اندازد ، نقص و عدم و شرّ و ضعف و فتور بار اندازد . و از اين جهت است كه هر چه وجود تنزل به منازل نقص كند ، كثرت از تمام مراتب وجود بيشتر است . و مقام ربوبيت و ساحت مقدس كبريايى جلّ و علا كه صرف وجود است ، صرف وحدت و بساطت است و در او كثرت و تركيب به هيچ وجه راه ندارد . و در سابق اشاره كرديم به اينكه وجود اصل حقيقت كمال و سرچشمهء جلال و جمال است ، پس صرف وجود صرف وحدت و صرف كمال است ، پس صرف وحدت نيز صرف كمال است ، پس آنچه وحدتش در اعلى مرتبه باشد ، جميع اسماء و صفات و كمالات بر او صادق است ، و صدق هر يك بر او احقّ و اولى است . و به عكس ، هر چه به كثرت نزديك شود ، نقص در او زياد شود و صدق مفاهيم كمال و اسماء و صفات بر او ناقص آيد ، و كيفيت صدق آنها نيز ضعيف شود . پس ، حق تعالى جلّ جلاله داراى جميع كمالات و مستجمع جميع اسماء و صفات است بدون آنكه يكى از آنها به ديگرى راجع باشد ، بلكه هر يك به حقيقت خود بر ذات مقدسش صادق باشد : سمعش و بصرش و ارادهاش و علمش همه به معانى حقيقيه است بدون آنكه كثرت در ذات مقدس به وجهى از
شرح چهل حديث ( اربعين حديث ) ( فارسى ) — صفحة 614
مساهمون: السيد الخميني
ص٦١٤