تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح چهل حديث ( اربعين حديث ) ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
مقدمات آن را نكرديد ، براى چه كوركورانه آنها را تكفير و توهين كرديد ، ما در محضر مقدس حق چه جوابى داريم بدهيم جز آنكه سر خجلت به زير افكنيم . و البته اين عذر پذيرفته نيست كه « من پيش خود چنين گمان كردم . » هر علمى مبادى و مقدماتى دارد كه بدون علم به مقدمات ، فهم نتيجه ميسور نيست ، خصوصا مثل چنين مسئلهء دقيقه كه پس از عمرها زحمت باز فهم اصل حقيقت و مغزاى آن بحقيقت معلوم نشود . چيزى را كه چندين هزار سال است حكما و فلاسفه در آن بحث كردند و موشكافى نمودند ، تو مىخواهى با مطالعهء يك كتاب يا شعر مثنوى مثلا با عقل ناقص خود ادراك آن كنى ! البته نخواهى از آن چيزى ادراك كرد - رحم اللّه امرأ عرف قدره و لم يتعدّ طوره . [ 1 ] و همچنين اگر از حكيمى متفلسف يا عارفى متكلف سؤال شود كه تو كه عالم فقيه را قشرى خواندى و ظاهرى گفتى و طعن به آنها زدى ، بلكه طعن به يك رشته از علوم شرعيه كه انبيا ، عليهم السلام ، از جانب رب الارباب براى تكميل نفوس بشريه آورده بودند زدى ، و تكذيب و توهين از آنها نمودى ، به چه جهت دينيه بود ؟ و آيا با چه دليل شرعى و عقلى جسارت به يك دسته از علما و فقها را جايز دانستى ؟ چه جوابى در محضر حق تبارك و تعالى دارد جز آنكه سر خجلت و انفعال را پيش افكند . در هر صورت ، از اين مرحله بگذريم كه ملالت آور است .

فصل

پس از آنكه معلوم شد اين علوم ثلاثه كه رسول اكرم ، صلّى اللّه عليه و آله ، ذكر فرمودند همين سه رشته است كه ذكر شد ، آيا هر يك از اين سه عنوان بر كدام يك از اين علوم منطبق است ؟ و اين مطلب گرچه چندان اهميت ندارد ، بلكه مهم در اين ابواب فهميدن اصل آن علوم و پس از آن در صدد تحصيل آنها بر آمدن است ، ولى براى بيان حديث شريف لابديم از اشارهء به آن . پس گوييم كه اعاظم علما ، رضوان اللّه عليهم ، كه تعرض شرح اين حديث شريف كردند ، اختلافاتى كردند كه اشتغال به ذكر آنها و بحث در آنها موجب تطويل است . و آنچه به نظر قاصر در اين باب مىآيد با شواهدى كه مذكور نشده ذكر مىكنم ، و پس از آن ، به ذكر يك نكتهء مهمه ، كه شيخ بزرگوار ما ، جناب عارف كامل ، شاه‌آبادى ، دام ظلّه ، بيان كردند ، مىپردازم .
هامش
[ 1 ] « خداوند ببخشايد بر مردى كه اندازهء خويش بداند و از حد خود پا فراتر ننهد . » غرر الحكم و درر الكلم . ص 408 ،
شرح چهل حديث ( اربعين حديث ) ( فارسى ) — صفحة 390 | السيد الخميني