داراى اين محبتها به اين امور خيلى اهميت دهد و موقعيت اينها در قلبش بزرگ است ، و اگر في الجمله مزاحمتى در يكى از اينها برايش پيش آمد كند ، و يا احتمال مزاحمت دهد ، بيموقع غضب كند و جوش و خروش نمايد ، و متملك نفس خود نشود ، و طمع و حرص و ساير مفسدات كه از حب نفس و جاه در دل پيدا شده عنان را از دست او بگيرد و كارهاى نفس را از جادهء عقل و شرع خارج كند . ولى اگر حبّش شديد نباشد ، به امور اهميت كم دهد ، و سكونت نفس و طمأنينهء حاصله از ترك حب جاه و شرف و ساير شعبات آن نگذارد نفس بر خلاف رويّه و عدالت قدمى گذارد . و انسان بى تكلّف و زحمت در مقابل ناملايمات بردبارى كند و عنان صبرش گسيخته نشود و بيموقع و بىاندازه غضب نكند . و اگر حب دنيا از دلش بيخ كن شود و قلع اين مادهء فاسده به كلى شود ، تمام مفاسد نيز از قلب هجرت كند و تمام محاسن اخلاقى در مملكت روح وارد گردد .
و سبب ديگر از مهيّجات غضب آن است كه انسان غضب و مفاسد حاصله از آن را ، كه از اعظم قبايح و نقايص و رذايل است ، به واسطهء جهل و نادانى كمال گمان كند و از محاسن شمرد . چنانچه بعضى از جهال آنها را جوانمردى و شجاعت و شهامت و بزرگى دانند و از خود تعريفها و توصيفها كنند كه ما چنين و چنان كرديم ، و شجاعت را ، كه از اعظم صفات مؤمنين و از صفات حسنه است ، اشتباه به اين رذيلهء مهلكه كردند .
اكنون بايد دانست كه شجاعت غير از آن است و موجبات و مبادى و آثار و خواص آن غير از اين رذيله است . مبدأ شجاعت قوّت نفس و طمأنينهء آن و اعتدال و ايمان و قلت مبالات به زخارف دنيا و پست و بلند آن است . اما غضب از ضعف نفس و تزلزل آن و سستى ايمان و عدم اعتدال مزاج روح و محبت دنيا و اهميت دادن به آن و خوف از دست رفتن لذايذ نفسانيه است . و لهذا اين رذيله در زنها بيشتر از مردها ، و در مريضها بيشتر از صحيحها ، و در بچهها بيشتر از بزرگها ، و در پيرها از جوانها بيشتر است . و شجاعت عكس آن است . و كسانى كه داراى رذايل اخلاقى هستند زودتر غضبناك شوند از كسانى كه فضايل مآباند ، چنانچه مىبينيم بخيل زودتر و شديدتر غضب كند اگر متعرض مال و منالش شوند از غير او .
اينها راجع به مبادى و موجبات شجاعت و غضب . و اما در آثار نيز مختلفاند . شخص غضبناك در حال شدت و فوران غضب مثل ديوانهها عنان عقلش گسيخته شده مثل حيوانات درنده بدون ملاحظهء عواقب امور و بدون رويّه و
شرح چهل حديث ( اربعين حديث ) ( فارسى ) — صفحة 142
مساهمون: السيد الخميني
ص١٤٢