همه امكانات در اختيار شما بود و ما هم ملازم ركابتان بوديم فرمود :
« يا مفضّل أما لو كان ذلك لم يكن إلّاسياسةَ اللّيل وسياحةَ النّهار وأكلَ الْجَشِب ولُبْسَ الخَشِن ، شِبْهَ أميرالمؤمنين عليه السلام وإلّا فالنّار ، فَزُوىَ ذلك عنّا ، فصرنا نأكل ونشرب ، وهل رأيت ظلامةً جعلها اللَّه نِعمةً مثلَ هذا
؛ اى مفضّل آگاه باش اگر چنان بود كه تو آرزويش مىكنى ( و ما حكومت را در دست مىگرفتيم ) در آن صورت چارهاى نداشتيم جز اينكه شبها را براى تدبير امور بيدار بمانيم و روزها به تلاش و جهاد ( براى اجراى طرحها و برنامهها و رفع حوائج ) بپردازيم و از غذاى فقيرانه و ناگوار و لباس خشن بهرهمند شويم آنگونه كه اميرمؤمنان بود . در غير اين صورت مجازات ما آتش بود ، اين همه از ما فاصله گرفت و نتيجه اين شد كه به خوبى و به راحتى بخوريم و بياشاميم . آيا تاكنون ستمى را ديدهاى كه اين چنين خداوند آن را به نعمت تبديل كند ؟ ! » . « 1 »
دربارهء حضرت يوسف عليه السلام نقل شده است كه آن حضرت در سالهاى قحطى به خود گرسنگى مىداد ، به او گفته شد : « أتجوع و أنت على خزائن مصر ؟ ؛ با آنكه بيت المال مصر در اختيار توست ، به خودت گرسنگى مىدهى ؟ » پاسخ داد : « أخاف أن أشبع فأنسى الجِياع ؛ مىترسم اگر سير باشم ، گرسنگان را فراموش كنم » . « 2 »
بنابراين ، رهبران جامعه هم براى همدردى با مستمندان و هم براى فراموش نكردن درد و رنج بيچارگان به حداقلّ از زندگى و تمتّعات دنيوى قناعت مىكنند ، تا هم از رنج مستضعفان جامعه بكاهند و هم براى رفع محروميت از آنان ، تلاش مضاعفى نمايند .
گفتار سوم : زاهد اسلامى و كار و تلاش
در فصل پيشين گذشت كه زهد اسلامى ملازم با عدم بهرهمندى از مواهب طبيعى نيست ، بلكه با اكتفا به حلال و عدم دلبستگى به دنيا ملازم است ، هر چند زهد در پارهاى از شرايط ، به معناى بهرهمندى كم از دنيا و مواهب طبيعى است ؛ ولى هرگز زاهد اسلامى به تنبلى و تنپرورى روى نمىآورد و از كار و تلاش دست نمىكشد ، زيرا در اسلام ، به مسئله كار و تلاش اهميت ويژهاى داده شده و از تنبلى و سربار جامعه بودن نهى شده است ، بنابراين زاهد اسلامى با انگيزههاى ذيل به كار و تلاش روى مىآورد :
الف . نفرت از بيكارى در اسلام
در فرهنگ اسلامى ، كار و تلاش و فعاليت در زندگى ، مورد توجه و تشويق فراوان قرار گرفته و از هرگونه تن آسايى و بهكار نگرفتن نيروها و توانايىهاى طبيعى و علمى ، نكوهش شده است .
ابن عباس مىگويد : هرگاه پيامبر به كسى مىنگريست كه قواى بدنى او سالم بود ، مىپرسيد :
هامش
( 1 ) . بحارالانوار ، ج 52 ، ص 359 ، ح 127 .
( 2 ) . شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد ، ج 11 ، ص 236 .