ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد ، چنان است كه گويى همهء انسانها را كشته است » . « 1 »
در آيهء ديگر مىفرمايد : « « وَلَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَاقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُمْ » ؛ فرزندان خود را از ترس فقر نكشيد ، ما آنها و شما را روزى مىدهيم » . « 2 »
نكتهء قابل توجه اينكه در آيهء اخير ، از قتل فرزندان به جهت ترس از فقر ، شديداً نهى شده است و جملهء « نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُمْ » بيانگر اين است كه گويى والدين بر سر سفرهء فرزندان نشستهاند و به بركت وجود آنها بهرهمند مىشوند .
اضافه بر اين ، در مكتب مالتوستها علت فقر افزايش جمعيت شمرده شده است ، هر چند اين مطلب مانند بقيهء مسائل ديگر در مواقع خاصى ( با شرايط ويژه ) در قالب عناوين ثانويه مورد قبول است ؛ ولى فزونى جمعيت به عنوان اوليه اجمالًا امرى مطلوب و جزء خواستههاى آيين آسمانى است .
عوامل واقعى ( بيرونى و درونى ) :
پس از ذكر نظرات ديگران ، اكنون بايد به بررسى عوامل واقعى فقر در جامعهء بشرى پرداخت .
فقر ، به معناى بهرهمند نشدن انسانها از همهء نعمتهاى مورد نياز ، آفتى است كه بر اثر عوامل عارضى به دست خود انسان پديد مىآيد .
برخى از اين عوامل مربوط به ديگران است ( عوامل بيرونى ) ؛ مانند مديران جامعه و كارفرمايان و ثروتمندان انحصارطلب و برخى از عوامل و علل به خود فقيران و ضعيفان مربوط مىگردد ( عوامل درونى ) .
الف . عوامل بيرونى
مشكلات مديريت :
نقش مديران جامعه در ايجاد فقر ، از همه بيشتر است و ما نخست به عوامل مربوط به آنان مىپردازيم :
1 . سوء مديريت و برنامهريزى : كيفيت مديريت در پيشرفت يا ركود جامعه و فقر و غناى آن تأثير زيادى دارد . بعضى از ملل جهان با كمترين امكانات و معادن و ذخائر ؛ ولى مديريتى صحيح و نظامى فعال مشكلات خود را حل نمودهاند . حال آنكه در بسيارى از كشورها ، نظام صحيح زندگى به سبب سوء مديريت نابود گشته است . اميرمؤمنان على عليه السلام مىفرمايد : «
حسن التدبير يُنْمى قليل المال وسوء التّدبير يُفْني كثيره
؛ مديريت صحيح ، مال كم را رشد و نمو مىدهد ، و مديريت بد ، مال زياد را نابود مىسازد » . « 3 »
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز مىفرمايد : «
ما أخاف على امّتى الفقر و لكن أخاف عليهم سوء التّدبير
؛ من براى امتم از فقر نمىترسم و ليكن از سوء تدبير براى آنها بيمناكم » . « 4 »
هامش
( 1 ) . مائده ، آيهء 32 .
( 2 ) . اسراء ، آيهء 31 .
( 3 ) . غررالحكم ، ح 8081 .
( 4 ) . عوالى اللئالى ، ج 4 ، ص 39 .