نزد مأمون رفتم و با سؤالى كه قابل پيشبينى نبود مواجه شدم . به من گفت :
مروّت ( شخصيت ) يعنى چه ؟ در پاسخ گفتم : منظور خليفه را نمىفهمم تا جواب مناسبى عرض كنم . گفت : نزد عمرو بن مسعده برو و از وى سؤال كن .
مىگويد : من به سراغ عمرو رفتم ، اوضاع خانهء او بههم ريخته و مشغول بنايى بود . روى آجرى نشسته و مراقب كارگران بود . به او گفتم : مأمون دستور داده تا دربارهء معناى مروت از تو سؤال كنم . صدا زد آجرى آوردند و به من گفت : روى آن بنشين . در همان حال ، سخنانى گفت كه مقصود من در ميان آنها وجود نداشت . من از اينكه مورد احترام واقع نشدم و مقدار زيادى حرفهاى نامناسب شنيدم عصبانى شدم و به خود مىپيچيدم . هنگام غذا خوردن كه شد خدمتكارى آمد و دو قرص نان و مقدارى خورش ساده و يك ظرف آب با خود آورد . كمى از آن تناول كردم و در حالى كه از چنين برخورد اهانتآميزى ناراحت بودم با وى خداحافظى كردم ، ولى به من گفت : هر روز دوست داشتى مىتوانى نزد من بيايى . من چيزى دراينباره به مأمون نگفتم . فكر كردم اكنون كه رسماً از طرف او دعوت شدم يك روز پيش او بروم و رفتار او را ببينم و بعد با مأمون ملاقات كنم . آن روز كه نزد او رفتم بر خلاف انتظار با استقبال بسيار خوب او روبرو شدم . مرا در آغوش كشيد و پيشانى مرا بوسيد و پشت سر من به راه افتاد و در محل پذيرايى مرا در جاى خوبى نشاند و دربرابر من نشست و با سخنان سنجيدهاى با من گفتوگو كرد . هنگام پذيرايى ، ظرفهاى پر از ميوه و غذاهاى گوناگون آوردند و در سفره چيدند و پذيرايىاش از من بسيار جالب بود . هنگامى كه مىخواستم خداحافظى كنم دستور داد هداياى فراوانى به من دادند و مركبى را با هداياى فراوان آماده ساخت و غلامانى را همراه من فرستاد .
بسيار تعجب كردم هنگامى كه شنيدم همهء آنها را به من بخشيده است . در موقع خداحافظى گفت : اگر برادرت به ديدنت آمد به خاطر او خود را به زحمت نينداز
پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 730
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٧٣٠