بگيرند بهتر از اين است كه روز قيامت خدا را ملاقات كنى در حالى كه خون حسين عليه السلام بر گردن تو باشد . ابن سعد گفت : مىپذيرم . عبداللَّه بن يسار مىگويد :
نزد عمر سعد آمدم رو به من كرد و گفت : امير ابن زياد چنين دستورى به من داده و من خوددارى كردم گفتم : كار بسيار خوبى كردى . سپس از نزد عمر سعد خارج شدم ولى كسى آمد خبر داد كه ابن سعد مردم را براى جنگ با امام حسين عليه السلام دعوت مىكند . با عجله نزد او برگشتم ، او نشسته بود ، هنگامى كه مرا ديد صورتش را از من برگرداند . فهميدم كه عزم خود را براى اين كار جزم كرده ( و سخن گفتن با او فايدهاى ندارد ) . « 1 »
مىدانيم كه اين مرد كوردل هرگز به مقصود خود نرسيد و در ميان مردم كوفه انگشتنما بود و حتى كودكان كوفه هنگامى كه او را مىديدند به او سنگ پرتاب مىكردند و مىگفتند : « هذا قاتل الحسين عليه السلام » . و اين است همان كوردلى كه امام عليه السلام در كلمات حكيمانهء مذكور به آن اشاره كرده است .
آنگاه امام عليه السلام به پايان كار اين گروه از دنياپرستان كوردل اشاره كرده ، مىفرمايد : « اين وضع همچنان ادامه مىيابد تا آنجا كه ( پنجهء مرگ ) گلويش را مىفشارد و او را به گوشهاى مىاندازد در حالى كه رگهاى حياتش قطع شده ، مرگ او در پيشگاه خداوند بىاهميت و افكندنش به گورستان براى دوستانش آسان است » ؛ (
كَذلِكَ حَتَّى يُؤْخَذَ بِكَظَمِهِ فَيُلْقَى بِالْفَضَاءِ مُنْقَطِعاً أَبْهَرَاهُ ، هَيِّناً عَلَى اللَّهِ فَنَاؤُهُ ، وَ عَلَى الْإِخْوَانِ إِلْقَاؤُهُ
) . « كظم » در اصل به معناى بستن سر مَشكى است كه پر از آب باشد و از روى كنايه ، به گلو بهخصوص در زمانى كه انسان پر از خشم شده باشد و از ابراز خشم خوددارى كند اطلاق مىشود .
« ابهراه » تثنيهء « ابهر » اشاره به دو رگى است كه خون را از تمام بدن به قلب
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى ، بنا به نقل شرح نهجالبلاغهء مرحوم شوشترى ( بهجالصباغه ) ، ج 11 ، ص 593 .