تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١
آزاد خواهم كرد . آن مرد داستان خود را چنين نقل كرد : من و جمعى از دوستانم آلوده به انواع مفاسد و محرمات بوديم . در منزلى در شهرى به نام منصور حضور مىيافتيم و هر كارى مىخواستيم انجام مىداديم . روزى پيرزنى كه واسطهء فساد در ميان ما بود آمد و زن جوان زيبايى همراه داشت . هنگامى كه آن زن وارد خانه شد فرياد كشيد . من به‌سراغ او رفتم و او را در اتاقى وارد ساختم و به او آرامش دادم و دربارهء اين كار او سؤال كردم . گفت : شما را به خدا سوگند مراعات حال مرا بكنيد و از من دست برداريد اين پيرزن مرا فريب داد و به من گفت خزانه‌اى دارد كه در آن جعبهء زيبايى است كه هيچ‌كس مثل آن را نديده و مرا تشويق كرد كه آن را ببينم . من به سخن او اطمينان پيدا كردم و با او به اين‌جا آمدم كه ناگهان خود را در ميان شما ديدم . جد من رسول خدا صلى الله عليه و آله است و مادرم فاطمهء زهرا عليها السلام و از دودمان حسن بن على عليهما السلام هستم احترام آن‌ها را دربارهء من رعايت كنيد . من به او تضمين دادم كه هرطور باشد او را خلاص خواهم كرد . به‌سراغ دوستانم رفتم و وضع آن زن را براى آن‌ها بازگو كردم ولى گويا مايهء تشويق آن‌ها براى تجاوز به آن زن شدم و به من گفتند : تو خواستهء خود را از آن زن برآورده كردى مىخواهى ما را از او باز دارى ؟ برخاستند و به‌سراغ آن زن رفتند و من هم به حمايت از او برخاستم . در ميان ما درگيرى شد تا اين‌كه مرا مجروح ساختند . من به آن فردى كه از همه بيشتر درمورد آن زن اصرار داشت و تصميم بر هتك او گرفته بود حمله كردم و او را كشتم و پيوسته از آن زن دفاع مىكردم تا اين‌كه او را رهايى بخشيدم و از خانه بيرون بردم . آن زن براى من دعا كرد و گفت : خداوند تو را از شر دشمنان محفوظ دارد همان‌گونه كه تو مرا محفوظ داشتى و خداوند حامى تو باشد همان‌گونه كه تو حامى من شدى . در اين هنگام همسايگان صداى فرياد را از خانهء ما شنيدند و به‌سوى ما آمدند ، كارد را در دست من ديدند در حالى كه مقتول در خون خود دست و پا مىزد . به همين صورت مرا نزد مأمورين