شديدى به حضرت سيدالشهدا عليه السلام كرد و آن حضرت را به دروغگويى نسبت داد ، عبداللَّه بن عفيف ازدى ( كه چشمش نابينا بود ) از ميان جمعيت برخاست و فرياد زد : «
يا ابْنَ مَرْجانةَ ! انّ الكذّابَ وَابنَ الكَذّابِ أنتَ و أبوكَ و مَنِ اسْتَعْمَلَكَ وأبوهُ يا عَدُوَّ اللَّهِ أتقتُلُونَ أولادَ النَّبِيّين وَتَتَكَلَّمونَ بِهذا الكَلامِ على مَنابِرِ المُسلِمين ؟
؛ اى پسر مرجانه ! دروغگو و فرزند دروغگو تويى و پدر توست و كسى كه تو را بر اين مسند نشانده و پدر اوست . اى دشمن خدا فرزندان پيامبران را به قتل مىرسانى و اين سخن زشت را بر منبر مسلمانان مىگويى ؟ » .
( قابل توجه اينكه او ابن زياد را ابن زياد خطاب نكرد بلكه به مادرش مرجانه نسبت داد تا آلوده بودن نسب او را با اين سخن آشكار كند و در ميان جمعيت رسوايش سازد ) . ابن زياد كه انتظار چنين سخنى را از هيچكس نداشت خشمگين شد و گفت : گويندهء اين سخن كيست ؟ عبداللَّه بن عفيف گفت : منم اى دشمن خدا ! آيا خاندان پاكى را كه خداوند آنها را از هرگونه آلودگى پيراسته به قتل مىرسانى و مىپندارى مسلمانى ؟ وا غوثاه ؛ كجايند فرزندان مهاجر و انصار كه از تو و از آن طغيانگر ( يزيد ) نفرين شده فرزند نفرين شده توسط پيامبر صلى الله عليه و آله ، انتقام بگيرند . . . .
به اين ترتيب ، عبداللَّه ، بذر انقلاب بر ضد بنىاميه و خونخواهى امام حسين عليه السلام را در دلها با سخنانش پاشيد و هرچند سرانجام در اين راه شهيد شد ولى كار خود را كرد . « 1 »
مرحوم محقق شوشترى در شرح نهجالبلاغهء خود ( بهجالصباغه ) نمونهء ديگرى ذكر مىكند و آن اينكه مروان دستور داد روز عيد ( فطر يا قربان ) منبر را آماده كنند و قبل از اداى نماز عيد شروع به خواندن خطبه كرد . مردى برخاست
هامش
( 1 ) . براى آگاهى از دنبالهء اين داستان عبرتآموز به كتاب عاشورا ( ريشهها و انگيزهها . . . ) صفحهء 582 مراجعه كنيد .