پيش روى او گذاشتند و اكنون سر « مصعب بن زبير » در برابر توست . ( اشاره به اينكه فكر كن سرنوشت تو چه خواهد شد ) . « عبدالملك » از جا برخاست و دستور داد آن كاخ را كه در آن بوديم ويران كنند . ( به گمان اينكه شوم است و همهء اين شومىها از آن كاخ برمىخيزد ) .
سپس مرحوم محدث قمى مىگويد : يكى از شعراى فارسى زبان اين داستان را در ضمن شعر زيبايى آورده است :
نادر مردى ز عرب هوشمند * گفت به عبدالملك از روى پند
روى همين مسند و اين تكيهگاه * زير همين قبّه و اين بارگاه
بودم و ديدم برِ ابن زياد * آه چه ديدم كه دو چشمم مباد
تازه سرى چون سپر آسمان * طلعت خورشيد ز رويش نهان
بعد ز چندى سر آن خيره سر * بُد برِ مختار به روى سپر
بعد كه مصعب سر و سردار شد * دست خوش او سرِ مختار شد
اين سرِ مصعب به تقاضاى كار * تا چه كند با تو دگر روزگار ! « 1 »
* * *
هامش
( 1 ) . الكنى و الالقاب ، ج 2 ، ص 363