احتمال سومى در تفسير اين جمله نيز داده شده است كه ما آن را چندان مناسب نمىدانيم و آن اينكه هرگاه مردم شخص يا چيزى را بستايند ، افراد شورچشم در ميان آنها ممكن است چشم بزنند و سبب زوال آن شوند ، ازاينرو علامهء مجلسى رحمه الله در جلد 60 بحارالانوار در تفسير اين جملهء امام عليه السلام مىگويد :
« گاه به ذهن انسان چنين خطور مىكند كه در چشم و تأثير آن ممكن است اشارهاى به اين معنا باشد ، هرچند از بعضى از آيات و اخبار دور است » . « 1 »
در اشعار منسوب به على عليه السلام نيز اين معنا آمده است آنجا كه مىفرمايد :
أَحْسَنْتَ ظَنَّكَ بِالْأَيّامِ إذْ حَسُنَتْ * وَلَمْ تَخْفَ سُوءَ ما يَأْتي بِهِ الْقَدَرُ
وَسالَمَتْكَ اللَّيالي فَاغْتَرَرْتَ بِها * وَعِنْدَ صَفْوِ اللَّيالي يَحْدُثُ الْكَدِرُ
هنگامى كه دنيا به تو رو كرد به روزگار خوشبين شدى - و از عواقب سوء مقدرات نترسيدى .
شبها را با سلامت گذراندى و مغرور شدى - در حالى كه در شبهاى صاف و آرام ناگهان كدورتها و ناراحتىها حادث مىشود . « 2 »
مرحوم محدث قمى داستان عبرتانگيزى در كتاب الكنى و الالقاب از شعبى در اين زمينه نقل مىكند و مىگويد : من نزد « عبدالملك بن مروان » در قصر كوفه بودم در زمانى كه سر « مصعب بن زبير » را براى او آوردند و پيش روى او گذاشتند . بدن من شروع كرد به لرزيدن . « عبدالملك » گفت : چرا چنين شدى ؟
گفتم : به خدا پناه مىبرم ، من در همين قصر و در همين جا با « عبيداللَّه بن زياد » بودم كه ديدم سر حسين بن على عليه السلام را در برابر او گذاشته بودند . پس از مدتى در همين جا نزد « مختار » بودم كه ديدم سر « عبيداللَّه بن زياد » را پيش روى او گذاشتند . سپس در همينجا با « مصعب بن زبير » بودم كه ديدم سر « مختار » را
هامش
( 1 ) . بحارالانوار ، ج 60 ، ص 27
( 2 ) . ديوان منسوب به امام عليه السلام ، ص 199