شرح و تفسير برو اين دام بر مرغ دگر نه !
اصل ماجراى « ضِرار بن ضَمُره » به گونهاى كه مسعودى در مروج الذهب نقل مىكند چنين است كه او وارد بر معاويه شد . معاويه به او گفت : اوصاف على را براى من بازگو كن ضرار گفت : مرا از اين كار معاف كن ( زيرا تصور مىكرد بر خلاف ميل معاويه است و ناراحت مىشود و ممكن است خطرى از ناحيهء او وى را تهديد كند ) ولى معاويه اصرار كرد و گفت : چارهاى نيست جز اينكه براى من شرح دهى .
ضِرار گفت : اكنون كه چنين است بدان به خدا سوگند او مقامى بسيار و الا داشت ، ( از نظر روحى و جسمى ) بسيار قدرتمند و قوى بود . سخن حق مىگفت و حكم به عدالت مىكرد و چشمهاى علم و دانش از اطراف او مىجوشيد و سخنان حكمتآميز از جوانب او صادر مىشد . غذاى او ساده و ناگوار و لباس او كوتاه ( در آن زمان ، كوتاهى لباس نشانى تواضع ، و بلندى دامان لباس نشانهء تكبر بود ) بود . به خدا سوگند هر وقت او را مىخوانديم به ما پاسخ مىگفت و اگر تقاضايى از او داشتيم به ما مرحمت مىكرد و ما به خدا سوگند با اينكه خود را به ما نزديك مىكرد و ما هم به او نزديك بوديم بر اثر هيبت و جلالِ او قدرت تكلم در مجلسش نداشتيم و به دليل عظمتِ او در فكرِ ما هرگز در مجلس او آغاز سخن نمىكرديم . تبسم او دندانهايى را همچون دانههاى