جهات ) يكسان هستيم ، چنين نيست ، زيرا تو در شك ( به مبانى اسلام ) از من در يقين و ايمان ( به آنها ) فراتر نيستى و اهل شام بر دنيا از اهل عراق به آخرت حريصتر نخواهند بود » ؛ ( وَ أَمَّا اسْتِوَاؤُنَا فِي الْحَرْبِ وَالرِّجَالِ فَلَسْتَ بِأَمْضَى « 1 » عَلَى الشَّكِّ مِنِّي عَلَى الْيَقِينِ ، وَ لَيْسَ أَهْلُ الشَّامِ بِأَحْرَصَ عَلَى الدُّنْيَا مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ عَلَى الْآخِرَةِ ) .
اشاره به اينكه دو تفاوت در ميان ياران من و طرفداران توست : اينها همراه امام عادلى مىجنگند كه به وظيفهء خود يقين دارد و آنها را در راه روشنى سير مىدهد در حالى كه تو هدف روشنى ندارى جز اينكه به مال و مقامى برسى .
ديگر اينكه همراهان تو گروهى دنياپرستند كه با وعدههاى مادى ، سران آنها را به ميدان كشيدهاى و قدم به ميدانى گذاردهاند كه شايد غنايمى نصيبشان شود در حالى كه فرماندهان لشكر من نه وعدهء جايزهاى به آنها داده شده و نه حتى فكر آن را مىكنند .
به تعبير ديگر تو هرگز يقين به استحقاق خلافت بر مردم ندارى در حالى كه من يقين دارم و طرفداران تو براى دنيا مىجنگند در حالى كه پيروان من هدفشان خداست و براى اقامهء حكومت الهى نبرد مىكنند ؛ به اين دو دليل ما در كار خود كوشاتر و مصممتريم در حالى كه تو و پيروانت چنين نيستيد . در نتيجه هرگز يكسان نخواهيم بود و پيروزى نهايى از آن ماست و همانگونه كه امام عليه السلام پيشبينى كرده بود ، سربازانش به مرز پيروزى رسيدند ؛ افسوس كه گروهى ناآگاه به همراهى جمعى از منافقان نتيجهء نهايى را عقيم گذاشتند .
آن گاه امام عليه السلام به چهارمين ادعاى معاويه پرداخته و به آن پاسخ مىگويد ، و مىفرمايد : « اما اينكه گفتهاى ما همه فرزندان عبد مناف هستيم ( بنابراين همه در شرافت و استحقاق حكومت و پيشوايى مردم يكسانيم ) من هم قبول دارم ( كه
هامش
( 1 ) . « امضى » به معناى نافذتر و مؤثرتر در اقدام و عمل از « مضىّ » به معناى عبور و گذركردن گرفته شدهاست .