حال آنكه او به دليل فضيلت و سابقهاى كه در اسلام دارد به امر حكومت از تو سزاوارتر است . معاويه در پاسخ گفت : من هرگز ادعا ندارم كه از او برترم ؛ من براى آن مىجنگم كه قاتلان عثمان را به من تسليم كند . آن دو نفر ( كه هر دو از افراد ساده ذهن بودند ، بىآنكه از او سؤال كنند تو چه كارهاى كه قاتلان عثمان را به تو تسليم كند ؟ رييس حكومتى يا ولىّ دم ) ، از نزد او خارج شده و به خدمت على عليه السلام آمدند و عرض كردند : معاويه معتقد است كه قاتلان عثمان نزد تو و در ميان لشكريان توست آنها را به او تحويل بده و بعد از آن اگر با تو جنگ كرد مىدانيم او ستمكار است .
امام عليه السلام فرمود : روز قتل عثمان حاضر نبودم تا قاتلانش را بشناسم اگر شما آنها را مىشناسيد به من معرفى كنيد .
آنها گفتند : به ما چنين رسيده است كه محمد بن ابىبكر ، عمار ياسر ، مالك اشتر ، عدى بن حاتم ، عمرو بن حمق و فلان و فلان از جملهء كسانى بودند كه بر عثمان داخل شدند .
امام عليه السلام فرمود : اگر چنين است برويد و دستگيرشان كنيد .
اين دو نفر سادهلوح نزد آن بزرگواران رفتند و اظهار داشتند شما از قاتلان عثمان هستيد و امير المؤمنين دستور دستگيرى شما را داده است .
در اين هنگام فرياد آنها بلند شد و بيش از ده هزار تن از ميان لشكر على عليه السلام برخاستند در حالى كه شمشير خود را كشيده در دست داشتند و مىگفتند ما همه او را كشتهايم .
ابو هريره و ابو درداء از اين جريان مبهوت و حيران شدند و نزد معاويه باز گشتند در حالى كه مىگفتند : اين كار سرانجام و پايانى نخواهد داشت و داستان را براى معاويه نقل كردند . « 1 »
هامش
( 1 ) . ترجمهء شرح نهجالبلاغهء ابن ميثم ، ج 4 ، ص 628 ، ذيل نامهء فوق . شبيه همين روايت را با مختصر تفاوتى ابن اعثم كوفى در كتاب الفتوح ، ج 3 ، ص 61 نقل كرده است و مشابه آن را در بالا از ابومسلم خولانى نقل كرديم .