مسفوح « 7 » ، و عاضّ « 8 » على يديه ، و صافق « 9 » بكفّيه ، و مرتفق « 10 » بخدّيه « 11 » ، و زار « 12 » على رأيه ، و راجع عن عزمه ) .
امام عاقبت كار مغروران ناكام در اين دنيا را در نه صورت بالا به گونهاى بيان فرموده كه دقيقتر و گوياتر از آن تصوّر نمىشود ؛ اين اصناف نهگانه هركدام به نوعى ضربات دنيا را بر پيكر خود احساس مىكنند و قدر جامع آن است كه پايان كارشان شقاوت و حسرت و ندامت است چه آنها كه ضرباتشان سنگين است و در كام مرگ فرومىروند و چه آنها كه زنده مىمانند و حسرت مىخورند .
تاريخ نمونههاى زيادى از هريك از اين گروههاى نهگانه را نشان مىدهد و اى بسا خود ، نيز در عمر كوتاهمان آنها را با چشم خود ديدهايم .
آنگاه در آخرين جملههاى اين خطبه به اين حقيقت اشاره مىكند كه به هنگام فرا رسيدن حوادث بلاخير و مرگ حتمى ، راهها مسدود مىشود ، مىفرمايد : « اين در حالى
هامش
( 7 ) . « مسفوح » يعنى ريخته شده و در اصل از « سفح » بر وزن « صبر » به معناى ريختن است و بيشتر در مورد خونريزى به كار مىرود .
( 8 ) . « عاض » يعنى گازگيرنده از ريشهء « عضّ » بر وزن « سدّ » به معناى گاز گرفتن با دندان است و اين تعبير معمولا دربارهء كسانى به كار مىرود كه از شدّت ناراحتى يا ندامت دستهاى خود را با دندان مىگزند .
( 9 ) . « صافق » يعنى كسى كه دستهاى خود را به هم مىزند . از ريشهء « صفق » بر وزن « دفع » به معناى ضربه زدنى است كه با صدا همراه باشد و در اينجا اشاره به كسانى است كه از شدّت ناراحتى دستهاى خود را به هم مىكوبند .
( 10 ) . « مرتفق » به معناى كسى است كه دستهاى خود را تكيهگاه قرار مىدهد و در عبارت بالا كنايه از كسى است كه گرفتار حيرت شديدى شده و سر خود را به دستها تكيه داده و در فكر فرورفته است و « ارتفاق » تكيه كردن است .
( 11 ) . « خدّى » تثنيه خدّ به معناى گونهء انسان است .
( 12 ) . « زار » به معناى ملامتكننده و توبيخكننده است . از ريشهء « زرى » بر وزن « زرد » عيبجويى و ملامت كردن است و لذا به معناى كوچك و حقير شمردن نيز آمده است .