نمىگنجد و به همين دليل برتر از خيال و قياس و گمان و وهم است و اگر سؤال شود پس چگونه ما خدا را مىشناسيم ؟ مىگوييم : عمدتا از دو راه : يكى از طريق اشاره به آثار و افعال او كه جهان هستى را پر كرده و بر هرچه نظر كنيم سيماى او را در ماوراى آن اجمالا مىبينيم و ديگر از طريق تحليل حقيقت وجود كه به واجب الوجود اجمالا منتهى مىشود و در اصطلاح « برهان صديقين » نام دارد و در احاديث و دعاها به عنوان « يا من دلّ على ذاته بذاته » به آن اشاره شده است كه آن هم يك علم اجمالى است ؛ نه علم به كنه و حقيقت ذات او كه از دسترس همهء افكار حتّى افكار انبيا و اوليا بيرون است .
اين نكته نيز روشن است كه هرچيزى قائم به ديگرى باشد خواه به صورت عرض بر آن عارض باشد و خواه به صورت وجود جوهرى وابسته ، به هرحال معلول ديگرى است و خداوندى كه واجب الوجود است معلول نيست ؛ بلكه قيّوم است ؛ يعنى قائم به ذات خويش است و قيام ديگران به اوست .
سپس به افعال و تدبيرات و غناى او اشاره كرده ، مىفرمايد : « او فاعلى است كه نيازمند به حركت دادن ابزار و آلات نيست و تدبيركنندهاى است كه احتياج به جولان فكر و انديشه ندارد و غنى و بىنياز است امّا نه به اين معنا كه ( قبلا از شخص يا چيزى ) بهره گرفته باشد » ؛ ( فاعل لا باضطراب آلة ، مقدّر لا بجول « 1 » فكرة ، غنيّ لا باستفادة ) .
زيرا كسى كه براى انجام كارش متوسل به ابزار و آلاتى مىشود و به سبب آن است كه قدرتش محدود است لذا از آن ابزار كمك مىگيرد و كسى كه در تدبيراتش نياز به تفكّر و مطالعه دارد به سبب محدود بودن علم اوست كه به ناچار با انديشه و مطالعه بر آن مىافزايد ؛ ولى كسى كه علم و قدرتش نامحدود است از همهء اينها بىنياز است و نيز همهء اغنيا غير از او از طريق تحصيل مال و مقام و امثال آن از بيرون وجود خود غنى مىشوند در حالى كه خداوند غنىّ بالذات است .
هامش
( 1 ) . « جول » و « جولان » به معناى گردش كردن به هرسو است و جولان فكر به معناى انديشيدن و فكر كردن است .