پايين تار به رنگى ، وسط آن به رنگى و بالاى آن نيز به رنگى ديگر است و چنان با تارهاى ديگر هماهنگ شده كه دوايرى زيبا با رنگهاى بسيار متنوع و جذاب به وجود مىآورد ؛ از اين گذشته ، تابش نور از زاويههاى مختلف نيز به آن انعكاس متفاوت مىدهد .
و در پايان اين بخش ، امام عليه السّلام چنين نتيجهگيرى مىكند : « راستى چگونه فكرهاى عميق و عقل و خرد خداداد مىتواند به ( اسرار ) اين ويژگىها راه يابد ؟ يا گفتار وصف كنندگان صفت آن را كند و به نظم آورد ؛ حال آن كه ، كوچكترين اجزاى آن افكار ژرف انديش را از درك خود ناتوان ساخته و زبانها را از وصف كردن بازداشته است » ( فكيف تصل إلى صفة هذا عمائق « 1 » الفطن ، أو تبلغه قرائح « 2 » العقول ، أو تستنظم وصفه أقوال الواصفين ! و أقلّ أجزائه قد أعجز الأوهام أن تدركه ، و الألسنة أن تصفه ! ) .
آرى ، آن جا كه انسان آگاه و ژرف انديش نتواند شگفتىهاى يك پر طاووس را شرح دهد و از درك و وصف آن عاجز ماند ، شرح مجموعهء جهان خلقت چگونه خواهد بود ؟ ! ! امام عليه السّلام در پايان اين بخش ، علاوه بر نتيجهگيرى روشن و آشكار در موضوع خداشناسى و پى بردن از شگفتىهاى مخلوق و عظمت و قدرت و علم خالق ، به نتيجهگيرى ديگرى نيز دست مىزند و آن اين كه جايى كه ما قادر به شناخت دقيق و عميق يك موجود ، از اين همه مخلوقات نيستيم چگونه انتظار داريم كه به كنه ذات و صفات خالق برسيم و او را آن چنان كه هست بشناسيم ؛ مىفرمايد : « منزه است آن كس كه عقلها را از وصف مخلوقى كه در چشمها آشكارش ساخته ، ناتوان كرده است ؛ به همين جهت آن را ( تنها به صورت ) موجودى محدود و تركيبى پر نقش و نگار درك مىكند و زبانها را از شرح وصف آن عاجز ساخته و از اداى حق وصف كردن ناتوان كرده است » ( با اين حال چگونه مىتوان انتظار داشت كه عقل و خرد به كنه ذات و صفات
هامش
( 1 ) « عمائق » جمع « عميقه » به معناى دقيق و عميق است .
( 2 ) « قرائح » جمع « قريحة » به معناى ذهن و هوشى است كه خدا در سرشت او قرار داده است .