اطاعت او فراخواند ، تا لذت سلطنت كردن را بچشد ، پادشاه خواستهء او را پذيرفت ولى دستور داد خنجر آبدارى را بر يك مو ببندند ، و درست بالاى تخت سلطنت آن جايى كه او مىنشيند آويزان كنند ، آن شخص هنگامى كه روى تخت نشست از خوشحالى در پوست نمىگنجيد ، ناگهان چشمش به خنجرى افتاد كه تنها به يك مو آويزان بود ، بدنش لرزيد ، چون احتمال مىداد هر لحظه بر سر او فرود آيد ، مىخواست فرار كند گفتند ساعتى بنشين تا زمان تو پايان يابد ، او با ترس و وحشت نشسته بود و پيوسته دعا مىكرد كى مىشود كه زمان او پايان گيرد ، و از اين منطقهء خطرناك بگذرد . او فهميد كه اگر سلطنت دورنماى زيبايى دارد ، هزاران خطر اطراف آن را گرفته است ، حتى ممكن است نزديكترين نزديكان انسان - همانطور كه تاريخ به ياد دارد - قصد جان انسان كند ، و با اين همه مشكلات كه در زندگى مادى دنياست ، بقا و دوامى ندارد ، تا انسان تلاش مىكند و با هزاران خون جگر وسايل رفاهى فراهم مىسازد ، بايد برچيند و راهى ديار آخرت شود ، و به گفتهء يكى از آخرين خلفاى جبّار اموى :
« لمّا حلالنا الدّهر خلا منّا ؛ آن زمان كه زندگى براى ما شيرين شد از ما جدا گشت » « 1 » .
يا به گفتهء آن شاعر با ذوق :
اهل دنيا چون مسافر ، خفت و خوابى ديد و رفت * در مسافرخانهء دنيا ، شبى خوابيد و رفت
خفتهء شب خوابهايى نغز و شيرين ديده بود * با مدادان تا به هوش آمد همه پاچيد و رفت
هامش
( 1 ) في ظلال نهج البلاغه ، جلد 4 صفحهء 389 .