2 - آنچه امام عليه السّلام در اين دو سوگند بيان كرده دليلى بر ترديد آن حضرت در مسألهء حكميّت نبوده است بلكه اشاره به دو حالت مختلف است . در آغاز سخت مخالف بود چون آن را فريب و نيرنگ خطرناكى مىدانست و بعد كه اصحاب و يارانش اختلاف كردند و گروه عظيمى از افراد بىخبر و نادان اصرار بر قبول حكميّت داشتند ، براى پرهيز از ضايعات بيشتر ، و دفع فتنههاى فزونتر ، تن به حكميّت داد . از اين رو ، هم مخالفت اوّل حكيمانه بود و هم موافقت دوّم .
از اين گذشته اگر آنها در مسألهء حكميّت روى فرد نادان و سادهلوحى همچون « ابو موسى اشعرى » پافشارى نمىكردند ، مشكلات بسيار كمتر بود ، آنچه باعث عقيم ماندن نتايج جنگ « صفين » و امتياز گرفتن دشمنان اسلام شد ، همان پافشارى جاهلانه بود بنابر اين ، اين گروه متعصب و نادان ، سنگرهاى خود را يكى بعد از ديگرى از دست دادند و گرفتار آن سرانجام شوم شدند ، و عجب اين كه همه اينها را فراموش كرده ، در برابر امام عليه السّلام شمشير كشيدند و مدعى شدند چرا حكميّت را پذيرفتى ؟ ! اما به هر حال ، سخنان منطقى و پر بار امام عليه السّلام در اين زمينه كار خود را كرد و گروه زيادى از « خوارج » در همان جا بيدار شدند و توبه كردند و از جنگ كنارهگيرى نمودند ، حتى در بعضى از تواريخ آمده اكثريت آنها به توبهكنندگان پيوستند .
نكته گوشهاى از شخصيت معاويه !
كارهايى كه « معاويه » در طول تاريخ زندگى خود مخصوصا در دوران حكومتش كرد ، براى هر فرد با انصافى اين نكته را روشن مىسازد كه او نه به عدالت در