دلهاى ظاهر بينان بنى اسرائيل را پر از حسرت و آرزو كرد كه اى كاش ! به جاى او بودند ، اما فرداى آن روز با يك زمين لرزه چنان شكافى در دل خاك پيدا شد كه او و تمام گنجهايش را در دل خود جاى داد و آرزوكنندگان ديروز را به شكر الهى واداشت كه چه خوب شد كه به جاى او نبودند ، آرى ! تاريخ اين گونه صحنهها را بسيار به خود ديده است .
شبانگه به دل قصد تاراج داشت * سحرگه ، نه تن سر ، نه سر تاج داشت
به يك گردش چرخ نيلوفرى * نه « نادر » به جاى ماند ، نى نادرى
و در تفسير چهارمين ويژگى دنيا يعنى عبرتانگيز بودن آن مىفرمايد : « از نشانههاى عبرتانگيز بودن آن ، اين است كه انسان در حالى كه نزديك است به آرزوهايش برسد ناگهان اجلش فرا مىرسد و اميدش را قطع مىكند ، نه او به آرزو رسيده ، و نه آنچه مورد آرزوى است باقى مىماند ! » ( و من عبرها أنّ المرء يشرف على أمله فيقتطعه حضور أجله . فلا أمل يدرك ، و لا مؤمّل يترك ) .
آرى ! گاهى انسان مقدمات زيادى براى رسيدن به مال و ثروت يا جاه و مقامى مىچيند امّا در لحظات آخر كه به گرفتن نتيجه نزديك و نزديكتر مىشود ، ناگهان داس مرگ خرمن عمر او را درو مىكند و تمام نقشههاى او نقش بر آب مىشود حتى مال و مقامى كه آرزوى آن را مىكرد آن هم باقى و برقرار و جاويدان نمىماند .
و در پايان اين سخنان با اظهار تعجّب از كسانى كه فريفتهء چنين دنياى مملوّ از فنا و عناء و غير و عبر مىشوند مىفرمايد : « سبحان اللّه ! چه كمياب است سرور و نشاط در اين دنيا ؟ ! و چه تشنگى زاست سيراب شدنش ؟ ! و چه زود سايههايش از ميان مىرود ، نه آنچه قرار است رخ دهد قابل پيشگيرى است و نه