به گفتهء شاعر فارسى زبان :
ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكى و خدايى * نروم جز به همان ره كه توأم راهنمايى
نتوان وصف تو گفتن ، كه تو در وصف نگنجى * نتوان شبه تو جستن ، كه تو در وهم نيايى
همه درگاه تو جويم ، همه از فضل تو پويم * همه توحيد تو گويم ، كه به توحيد سزايى
برى از رنج و گدازى ، برى از درد و نيازى * برى از بيم و اميدى ، برى از چون و چرايى
تو حكيمى ، تو عظيمى ، تو كريمى ، تو رحيمى * تو نمايندهء فضلى ، تو سزاوار ثنايى
همه عزّى و جلالى ، همه علمى و يقينى * همه نورى و سرورى ، همه جودى و جزايى
سپس در تكميل اين بحث مىافزايد : « اين عقلها و وهمها و دلها و افكار چون به جايى نمىرسد ) باز مىگردند و اعتراف مىكنند كه هرگز با تلاش و كوشش ، نمىتوان به كنه ذات و صفات او رسيد ، و با فكر و عقل نارساى بشر ، نتوان او را درك كرد ، و اندازهء عظمت و عزّتش به فكر انديشمندان خطور نمىكند ! » ( فرجعت إذ جبهت « 1 » معترفة بأنّه لا ينال بجور الإعتساف « 2 » كنه معرفته ، و لا تخطر ببال أولي الرّويّات « 3 » خاطرة من تقدير جلال عزّته ) .
هامش
( 1 ) « جبهت » از مادّهء « جبهه » كه به معناى پيشانى است ، گرفته شده و هنگامى كه به صورت فعل در مىآيد ، به معناى بر پيشانى زدن و باز گرداندن است .
( 2 ) « اعتساف » در اصل به معناى پيمودن مسافت از بىراهه است ؛ سپس به معناى هر گونه انحراف آمده است .
( 3 ) « رويّات » جمع « رويّه » به معناى تفكّر و تأنّى است .