انسان اين چنين تصوّر مىكند هرگز دنيايى وجود نداشته و هميشه آخرت وجود داشته است .
ما اين مسأله را در بسيارى از حوادث دنيا آزمودهايم ؛ گاه از كنار خانهء بعضى از بزرگان پيشين ، كه روزى مركزى پر غوغا و پر رفت و آمد بود مىگذريم ، آنچنان سكوت و خاموشى بر آن حاكم است كه گويى هرگز در اينجا خبرى نبود .
در پايان فراز به سه نكتهء مهمّ ديگر در سه عبارت كوتاه اشاره مىفرمايد و مىگويد : « هر چيز به شمارش آيد ( مانند ساعات عمر ) سرانجام پايان مىگيرد ، و هر چيز انتظارش را داريد خواهد آمد ، و هر آيندهاى قريب و نزديك است ! » ( و كلّ معدود منقض ، و كلّ متوقّع آت ، و كلّ آت قريب دان ) .
جملهء اوّل اشاره به قاعدهء كلّى فلسفى است كه هر چيزى تحت عدد در آيد محدود است و هر چه محدود است پايان پذير است و از آنجا كه عمر انسانها و عمر تمام دنيا تحت اعداد و ارقام در مىآيد ، بايد همه در انتظار پايان گرفتن آن باشيم و جملههاى بعد مكمّل آن است ؛ چرا كه آنچه در انتظارش هستيم روزى به سراغ ما مىآيد و آنچه روزى به سراغ ما مىآيد ؛ از ما دور نيست ! بنابر اين ، مرگ و پايان زندگى را نبايد مطلبى دور دست تصوّر كرد و عمر را نمىتوان جاودانى شمرد و در واقع ، اين جملههاى سهگانه به منزلهء دليلى است براى آنچه در عبارات قبل آمد .
نكته چشم عبرت بين !
زندگى انسانها در هر عصر و مكان ، مملوّ از درسهاى عبرت است ؛ درسهايى كه دل را بيدار مىكند و حجابها را كنار مىزند و ماهيّت زندگى دنيا را برملا مىسازد ؛ ولى افسوس كه ديدهء عبرت بين كم است ! !