روشن است كه وصف دوم و سوم جنبهء اثباتى دارد : اوّليّت او در ازل ، و آخر بودن او در ابد .
در چهارمين صفت مىفرمايد : « انديشهها ، كنه صفاتش را درك نكنند . » ( لا تقع الأوهام « 1 » له على صفة ) .
مىدانيم عقل ما محدود است و جز امور محدود را درك نمىكند ، بنابراين ، ذات بىپايان خدا و صفات نامحدودش كه عين ذات او است نيز ، در وهم نمىگنجد و به تعبير ديگر : اگر ما به صفات او آگاهى داريم ، از قبيل علم اجمالى است و الّا علم تفصيلى دربارهء ذات و صفاتش براى مخلوقات ، امكانپذير نيست .
از آنچه در بالا گفته شد ، معلوم شد كه « اوهام » در اينجا به معناى انديشهها است منتهى در آنجايى كه انديشه ، نارسايى پيدا مىكند از آن تعبير به « وهم » مىشود .
در پنجمين و ششمين وصف اشاره به نفى « كيفيّت » و « كميّت » از ذات پاك پروردگار مىكند و مىفرمايد : « عقلها به چگونگى ذاتش پى نبرند ، و تجزيه و تبعيض در او راه ندارد . » ( و لا تعقد القلوب منه على كيفيّة ، و لا تناله التّجزئة و التّبعيض ) .
« كيفيّت » عبارت است از هيئتى كه اشياء به خود مىگيرند ، خواه اين هيئت ديدنى باشد ، يا شنيدنى ، يا لمس كردنى . بديهى است « كيفيّت » مربوط به امورى است كه اوصافش زائد بر ذات آن است ، امّا كسى كه صفتش عين ذات اوست و ذاتش خالى از هر گونه دوگانگى و چند گانگى است « كيفيّت » در او راه نمىيابد .
به تعبير ديگر : « كيفيّت » ها ناشى از محدوديّتهاست و ذات نامحدود پروردگار ، خالى از هر گونه كيفيّت است .
هامش
( 1 ) « اوهام » جمع « وهم » ( بر وزن فهم ) در لغت به معناى خطورات قلبى آمده است و در استعمالات روزمرّهء ما در فارسى ، به معناى پندارهاى باطل يا مشكوك است ، ولى قراين نشان مىدهد كه در خطبهء بالا و مانند آن ، به معناى انديشههاى دور پرواز است كه آن هم به كنه ذات و صفات خدا نمىرسد و به تعبير ديگر : « آخرين حركت عقل كه از آن به عنوان و هم در اينجا ياد شده » به كنه ذات او نمىرسد .