آرى ، براى ورود به مرحلهء تقوا ، تقوايى كه گذار انسان را از صراط آسان كند ، نخست تفكّر لازم است ! تفكّر و انديشهاى كه تمام قلب را به خود مشغول دارد و خوف از خدا را در انسان زنده كند و به دنبال آن تهجّد و شبزندهدارى و روزه در ايّام گرم تابستان و زهد و پارسايى ، در وجود انسان ظاهر گردد ، چنين تقوايى است كه انسان را به سر منزل مقصود مىرساند و او را همچون برق ، از « صراط خطرناك قيامت » عبور مىدهد .
در ادامهء اين سخن مىفرمايد : « همان پرهيزگارى كه ذكر خدا به سرعت بر زبانش جارى مىگردد و ترس ( از خدا ) را براى ايمنى در رستاخيز از پيش فرستاده است ، جاذبهها ( ى انحرافى و شيطانى ) را از جادهء خويش كنار زده و در بهترين و مستقيمترين راههايى كه او را به روش مطلوب ( جهت رسيدن به رضاى خدا ) مىرساند ، گام برداشته ، و وسوسهها و فريبها هرگز او را نفريفته ، و امور مشكوك بر او پنهان نمانده است ، ( و به كمك نور تقوا ، حق را از باطل تشخيص مىدهد ) » ( و أوجف « 1 » الذّكر بلسانه ، و قدّم الخوف لأمانه ، و تنكّب « 2 » المخالج « 3 » عن وضح « 4 » السّبيل ، و سلك أقصد المسالك إلى النّهج المطلوب ، و لم تفتله « 5 » فاتلات الغرور ، و لم تعم عليه مشتبهات الأمور ) .
هامش
( 1 ) « اوجف » از مادّهء « ايجاف » به معناى تسريع در كارى است ، اين واژه به معناى ايجاد اضطراب كه در بسيارى از موارد ، لازمهء تسريع است نيز آمده است .
( 2 ) « تنكب » از مادّهء « نكب » و « نكوب » به معناى عدول و دورى و انصراف از چيزى است ، به همين جهت ، هنگامى كه دنيا به كسى پشت كند از آن تعبير به « نكبت » مىشود .
( 3 ) « مخالج » جمع « مخلج » از مادّهء « خلج » ( بر وزن خرج ) به معناى مشغول كردن چيزى است ، بنابراين « مخالج » به معناى امور مشغول كننده و سرگرم كننده است و تعبير به « خلجان » به ذهن ، نيز اشاره به همين معناست و « خليج » را به اين جهت خليج گفتهاند كه گويى بخشى از دريا جدا شده و به سوى خشكى پيش رفته و خشكى را به خود مشغول داشته است .
( 4 ) « وضح » از مادّهء « وضوح » به معناى آشكار شدن است و « وضح السّبيل » به معناى وسط جاده است .
( 5 ) « تفتله » از مادّهء « فتل » ( بر وزن قتل ) به معناى منصرف ساختن از چيزى است و گاه به معناى تابيدن نيز آمده است و « فتيله » را نيز به همين جهت « فتيله » مىگويند .