« ابن ابى الحديد » در « شرح نهج البلاغهء » خود در شرح و تبيين اين مسأله چنين مىگويد : « بسيارى از اصحاب ما نسبت به اعتقادات دينى « معاويه » خرده گرفتهاند و تنها به تفسيق او قانع نيستند بلكه او را مسلمان نمىدانند و از او سخنان و جملههايى نقل كردهاند كه گاه در لابهلاى كلامش ظاهر مىشد و دليل بر بىايمانى او بود ، از جمله اينكه « زبير بن بكّار » كه نه شيعه بود و نه معاويه را متّهم مىساخت .
( به گواهى اينكه با على عليه السّلام ميانهء خوبى نداشت و از آن حضرت دورى مىكرد . ) مىگويد : « فرزند « مغيرة بن شعبه » مىگويد همراه پدرم نزد « معاويه » رفته بوديم و پدرم غالبا نزد او مىرفت و با او سخن مىگفت و هنگامى كه باز مىگشت عقل و هوش سرشار او را مىستود ولى شبى از شبها از نزد « معاويه » بازگشت ، در حالى كه بسيار ناراحت بود حتّى شام نخورد و بسيار غمگين به نظر مىرسيد ! مدّتى انتظار كشيدم امّا حالش همانگونه بود ، گمان كردم ما كار خلافى انجام داديم . گفتم چرا امشب اين چنين ناراحتى ؟ گفت : فرزندم « جئت من عند أكفر النّاس و أخبثهم ، از نزد كافرترين و خبيثترين مردم مىآيم ! » گفتم مگر چه شده است ؟ گفت : امشب با معاويه خلوت كرده بودم به او گفتم : « سنّى از تو گذشته است اگر عدالت پيشه كنى و نيكوكارى را گسترش دهى به جاست ، تو بزرگ شدهاى اگر نسبت به برادرانت از « بنىهاشم » نيكى كنى و صلهء رحم به جاى آورى بسيار شايسته است ، زيرا آنها امروز براى تو خطرى محسوب نمىشوند و اين نيكوكارى ثواب دارد و نام تو به نيكى در تاريخ اسلام باقى مىماند . » « معاويه » ( عصبانى شد و ) گفت : چه نامى از من باقى بماند ! « ابوبكر » مدّتى عهدهدار خلافت بود و عدالت پيشه كرد و كارهاى مهمّى انجام داد ، امّا همين كه از دنيا رفت نام او هم از خاطرهها محو شد ، تنها مردم مىگويند : « ابوبكر چنين و ابوبكر چنان ! » سپس عمر به خلافت رسيد و ده سال در پيشرفت اسلام در جهان
پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 19
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص١٩