گفتند : « خوب شد ! اگر « سعد بن عباده » از قبيلهء « خزرج » به خلافت مىرسيد كسى سهمى براى شما قايل نبود ، برخيزيد و عجله كنيد و با ابوبكر بيعت كنيد » و به اين ترتيب يكى بعد از ديگرى با « ابوبكر » بيعت كردند و چيزى نمانده بود كه « سعد بن عباده » زير دست و پا ، پايمال شود . « عمر » صدا زد : « او را بكشيد ! » و خودش به سراغ « سعد بن عباده » آمد و به او گفت : « تصميم داشتم با پاى خود تو را از هم متلاشى كنم » . « سعد » ريش « عمر » را گرفت . « عمر » گفت : اگر يك تار موى آن جدا شود ، تمام دندانهايت را خرد مىكنم . « ابوبكر » صدا زد : « اى عمر ! مدارا كن ! مدارا در اينجا بهتر است » . « عمر » ، « سعد » را رها كرد و از هم جدا شدند .
از آن به بعد « سعد بن عباده » در نماز آنها و همچنين در حجّ و اجتماعاتشان شركت نمىكرد و بر اين حال بود تا ابوبكر از دنيا رفت » « 1 » گردانندگان « سقيفه » بعد از اين ماجرا ، اصرار داشتند كه ديگران هم با ميل و رغبت ، يا به زور و اجبار ! به جمع بيعتكنندگان با ابوبكر بپيوندند . لذا گروهى را با تشويق و گروهى را با تهديد ، فرار خواندند و كسانى را كه از بيعت كردن ، سرباز زدند در فشار قرار دادند .
از جمله كسانى كه معروف است او را به خاطر مقاومتش كشتند « سعد بن عباده » بود .
« ابن ابى الحديد » از بعضى از مورّخان معروف ، نقل مىكند كه « سعد » در خلافت « ابوبكر » تن به بيعت نداد و پيوسته كنارهگيرى مىكرد ، تا ابوبكر از دنيا رفت سپس در حكومت « عمر » ميان و او « عمر » درگيرى لفظى به وجود آمد و « سعد » به « عمر » گفت : « زندگى با تو در يك شهر براى من بسيار ناگوار است و تو مبغوضترين افراد نزد من در اين محيط هستى ! « عمر » گفت : « كسى كه همزيستى با كسى را خوش نداشته باشد ، مىتواند جاى ديگرى برود » ، « سعد » گفت : « من هم به زودى
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى ، جلد 2 ، صفحهء 455 به بعد ( با تلخيص )