مسلمانان را از شرّ اين خونآشامان - كه آخرين تفالههاى زمان جاهليتند - آسوده كنند ، مىفرمايد :
« به خدا سوگند ! به آنجا رسيدهام كه گفتارتان را تصديق نمىكنم و به يارى شما اميد ندارم و دشمن را به وسيلهء شما تهديد نخواهم كرد . أصبحت و اللّه ! لا أصدّق قولكم ، و لا أطمع فى نصركم ، و لا أوعد العدوّ بكم . » درست است كه اعتماد متقابل پيشوا و پيروان ، از اصول مسلّم مديريت است و اعتماد به مردم و تشويق آنان و چشم پوشى از خطاهايشان و بيان نقاط قوّتشان ، مايهء دلگرمى و پيروزى است ، ولى گاه كار به جايى مىرسد كه بر اثر ضعف و سستى فوق العاده و پراكندگى افكار و تشتّت صفوف و جهل و نادانى تمام روزنههاى اميد رهبر و پيشوا بسته مىشود و مردم در شرايط خاصّى به شكل فردى در مىآيند كه گرفتار ايست قلبى شده و جز با فشارهاى سنگين اميدى به بازگشتش نيست . و يا مانند كسى كه مادّهء سمى خواب آورى خورده كه بايد او را با سيلى آبدار از فرو رفتن در خوابى كه مايهء مرگ است ، نجات داد .
اين سخنان در عين اين كه وضع مردم كوفه را مشخص مىكند ، مشكلات طاقت فرساى امير مؤمنان على عليه السّلام را در آن مقطع تاريخى نشان مىدهد . او ، حق داشت اين چنين اظهار بىاعتمادى به آنها كند ، چرا كه بارها از وعدههاى خود تخلّف كرده و بىوفايى و پيمان شكنى را نشان داده بودند . آنها گروهى بودند كه تنها ، با رجز خوانى و شعارهاى داغ در مجالس شب نشينى دل خوش مىكردند ، ولى به هنگام حركت به سوى ميدانهاى نبرد با دشمن در لانههاى خود مىخزيدند .
حضرت سپس در ادامهء اين سخن گويى بر آنها فرياد مىزند ، مىفرمايد :
« درد شما چيست ؟ داروى شما كدام است ؟ طبابت و درمانتان از چه راهى ميسر است ؟ ما بالكم ؟ ما دواؤكم ؟ ما طبّكم ؟ اين گروه شاميان مردانى مانند شما هستند ( چرا آنها اين گونه متّحدند و آن قدر
پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 224
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٢٢٤