دختران ، بلكه پسران را كه سرمايهء زندگى آنها محسوب مىشد ، از ترس فقر ، به زير خاك مىكردند . در آمد بسيارى از آنها ، از طريق غارتگرى و چپاول اموال ديگران و غافلهها بود . پاهاى برهنه اندام نيمه عريان بسيارى از آنان ، از فقر اقتصادى حاكم بر آنها حكايت مىكرد و اگر يكى از آنها صاحب لباس سادهاى مىشد ، افتخار مىكرد كه لباسى دارد كه هم تابستانه است و هم بهاره و هم زمستانه !
من يك ذابت فهذا بتّى * مقيّظ مصيّف مشتّ !
( ج ) : در مورد وضع عاطفى آنها همين بس كه آنها بر هيچ كس و هيچ چيز رحم نمىكردند و به گفتهء ابن خلدون ، به خاطر طبيعت توّحشىاى كه داشتند ، آن چنان تمايل به غارتگرى و فساد داشتند كه هر چيزى را كه به دستشان مىافتاد ، غارت مىكردند و از اين كار خود لذّت مىبردند آنها ، رزق خود را در سايهء نيزههايشان مىدانستند و حدّ و مرزى براى غارت اموال قائل نبودند .
نقل مىكنند يكى از آنها از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم توصيف بهشت و نعمتهاى بهشتى را شنيد . پرسيد آيا در آنجا جنگ و خونريزى وجود دارد و هنگامى كه جواب منفى شنيد ، گفت : « اذن لا خير فيها ، بنا بر اين فايدهاى ندارد » .
در بعضى از تواريخ آمده است كه در ميان اعراب جاهلى ، يك هزار و هفتصد جنگ رخ داد كه بعضى از آنها يك صد سال يا بيشتر ادامه داشت و نسلهاى متعددى آمدند و رفتند و آتش جنگ همچنان زبانه مىكشيد . و چه بسا اين جنگهاى طولانى ، به بهانههاى واهى و بىارزش رخ مىداد .
عرب جاهلى ، معتقد بود كه خون را جز خون نمىشويد ، بلكه گاهى بابت يك موضوع كوچكى چندين برابر انتقام مىگرفتند .
در بعضى از تواريخ آمده است كه مردى به نام شنفرى به خاطر اهانتى كه از طرف فردى كه از قبيلهء موسوم به « سلامان » ، به او شد ، با خود عهد كرد كه يك صد نفر را از آنان به قتل برساند . نود و نه نفر را كشت و فرار كرد و همچنان در فكر نفر صدم بود كه از دنيا رفت . تصادفا ، جمجمهء او به فردى از همان قبيله اصابت كرد و او را از پاى در آورد . اهل قبيلهء او گفتند : « او ، به عهدش وفا كرد و انتقام خود را