تو صاحب خرمنى من خوشه چينم * گداى كويت اى سلطان دينم
نقاب افكن جمال نازنين را * عطايى ده گداى خوشهچين را
تو اى شاهنشه خوبان خدا را * مران از درگه احسان گدا را
بزارى باز شه را داد سوگند * كه دل در آتشم تا چند تا چند
ز بس بر شاه عرض شوق بنمود * زبان شه به راز عشق بگشود
سپس در ذيل « فَحَمِدَ اللّهَ سُبحانَهُ تا فَقَسّم بَيْنَهُم مَعايِشَهُم » چنين مىسرايد :
در اول پاك يزدان را ثناء گفت * درود حق به جان مصطفى گفت
پس آنگه قفل اين گنجينه بگشاد * كه ايزدچون جهان راكرد بنياد
نخست افروخت انوار قواهر * زد آنگه نقش اعراض و جواهر
رقم زد نقش پيدا و نهان را * مركب ساخت حرف جسم و جان را
بهذات خويش برخلقش عطابود * نه سودا باگدايان كرد برسود
نهحسنش را جهان پيرايه بخشيد * جهان را آفتابش سايه بخشيد
به خورشيد است دايم سايهمحتاج * نشان از سايه نبود در شب داج « 1 »
نه خار عيب امكان گلشنش را * نه ظل نقص مهر روشنش را
جمالش بسكه نازدلبرى داشت * كىاز خود يك نظر برد گيرى داشت
به عالم ذات پاكش كرداحسان * زطاعت بىنياز ايمن زعصيان
چو مهر روشن است اين گر چه راز است * كه خور از سايه خود « 2 » بىنياز است
نه خارجبربود اندربهباغش * نه درد جوردر صافى اياغش « 3 »
هامش
( 1 ) . شب تاريك ( فرهنگ عميد ) .
( 2 ) . خورشيد .
( 3 ) . اياغ : جام ، پياله .