كه آنان را محبت در دل افكند * به جان جز مهر جانان گفت مپسند
كه آنان را به دانايى ورادى « 1 » * به علم عشق بخشيد اوستادى
كه كرد آن عندليبان را به گلزار * نكو فكر و نكو ذكر و نكوكار
بر آنان از كه بىنيرنگ و تدبير * نصيب پارسائى گشت تقدير
بگو در صبح و شام و گاه و بىگاه * چه باشد كار آن ياران آگاه
بگو اوصاف آن پاكان كه و چويند * بستن در اين جهان وز دل برونند
بگو چون با خدا با خلق چونند * چگونه از برون چون از درونند
يكايك شرح حال نيكوان گو * بيفكن پرده خوش زين راز نيكو
تويى چون كاشف سر نهانى * بيار از عشقبازان داستانى
برون از گنج خاطر ريز گوهر * چه باشد از حديث عشق خوشتر
* * * سپس در ذيل
( فتثاقل ( عليه السلام ) عن جوابه ثم قال ( عليه السلام ) : يا همّام اتق اللّه واحسن فان اللّه مع الذين اتقوا والذين هم محسنون فلم يقنع همّام بذلك القول )
گويد :
گران آمد على را كاندر آغاز * سخن گويد گشايد پرده زين راز
ز ياقوت لب آتش برفروزد * دل خامش در آن آتش بسوزد
و ليكن گفتش از دستور بارى * برو نيكى كن و پرهيزكارى
كه ايزد يار هر پرهيزكار است * به نيكوكار مردان نيز يار است
چو شه بر كشتى بىلنگرش تاخت * ز موج عشق سرگردانترش ساخت
فزود از آتش عشقش به دل تاب * نشد آن تشنه از يك جام سيراب
امير خويش را بگرفت دامن * به عجز و لابه كاى داراى خرمن
هامش
( 1 ) . راد : بخشنده ، جوانمرد . . . به معنى حكيم و خردمند نيز گفته شده است ( فرهنگ عميد ) .