به جز حيرت در اين نُه پرده رَه نيست * گدا را ره به كاخ پادشه نيست
كه هر شمعى در اين محفل جهانيست * زمينى يا زمين و آسمانى است
به حكم حسّ نشايد گشت مغرور * كه پندارد چراغى روشن از دور
همه افلاكيان مستند و مدهوش * به اسرار نهان گويا و خاموش
كمر بسته به حكم عشق سرمد * ندارد ملك عشق پار « 1 » سرحد
بلند انديشه را آنجا رهى نيست * به جز حيرت خرد را آگهى نيست
ولى چون شمع اين كاخ شهانه * تو افروزان دل از آه شبانه
چه شب گردد به راه عشق ميتاز * زديده پرده غفلت برانداز
هامش
( 1 ) . پار : گذشته ، سال گذشته ، پارسال ، پايار هم گفته شده ، و نيز مخفّف پاره .