ز لعل ماه گاهى بوسه مىخواست * نشاطش مىفزود و غصّه مىكاست
گهى ابرى نقاب ماه مىگشت * زناز مهوشان آگاه مىگشت
لبش خوش نغمه سبّوح مىزد * دلش در پرده ساز روح مىزد
به ياد آوردش از يار نهانى * تماشاى جمال آسمانى
به چشمان در تماشاى سماوات * به جان با روى جانان در مناجات
حديث دل به شام تار مىگفت * غزل بر ياد زلف يار مىگفت
نظر بر انجم رخشنده مىدوخت * به حيرت همچو شمع بزم مىسوخت
همى گفتا كه يارب آسمان چيست * مرصع طاق زيبا طَيْلسان « 1 » چيست
هامش
( 1 ) . رداء ، جامه گشاد و بلند ، طيالس و طيالسه جمع آن است . ( فرهنگ عميد ) .