اتَتْنا على ذى العزيز بثينة * و زينتها فى مثل تلك الشمائل
( وارده شد بر ما به شكل « بثينة » در حالى كه زينت او هم مثل او بود ) .
فقلت لها ، غرّى سواى فانّنى * عزوف عن الدنيا و لست بجاهل
به او گفتم غير مرا فريب ده زيرا من روىگردان از دنيايم و جاهل نيستم ( كه فريب تو را خورم ) .
و ما انَا و الدّنيا فانّ محمداً * احِلَّ صَريعا بين تلك الجنادل
مرا با دنيا چكار ، كه محمد ( صلى الله عليه وآله ) ( با آن عظمتش ) در بين سنگها مدفون شد .
و هيهات امنى بالكنوز و ودّها * و اموال قارون و ملك القبائل
و دور است كه آرزو كنم ( و فريب خورم به ) گنجها و دوستى آنها و اموال قارون و سلطنت قبائل .
الَيْس جميعاً للفناء مصيرنا * و يطلب من خزّانها بالطوائل
آيا همه ما به سوى فناء و نيستى نمىرويم ؟ ! و آيا از خزنيه داران دنيا به تفصيل محاسبه نخواهد شد ؟ ! .
فَغرّى سواى انّنى غير راغب * بما فيك من عزّ و ملك و نائل
پس ديگرى را فريب ده كه من رويگردان از عزّت و ملك و عطاياى تو هستم .