بهره و لذت مىبرد و سپس به ديگرى اعطاء مىكند ، كسى كه طمع در بقاء حطام و چيزهاى پوچ دنيوى كند مانند كسى است كه : در ملكيت اين عطردان طمع كرده ، و بخواهد آن را در لحظه بهرهبردارى به خود اختصاص داده و ديگران را از آن محروم سازد ، و زمانى كه از او گرفته مىشود ، غم و اندوه و خجلت از اين فكر و عمل ناصحيح بر او مستولى مىشود .
مال و اهل و عيال نيست مگر وديعههائى كه روزى بايد برگردانده شود ، پس شايسته عاقل نيست كه : غم و اندوه براى ردّ وديعه خورد ، زيرا محزون گشتن در ردّ آن كفران نعمت است ، چون اقلّ مراتب شكر ردّ وديعه به صاحبش با طيب نفس است ، مخصوصاً وقتى چيز پستى كه همان خبائث دنيوى باشد ، مستردّ شود ، و شىء اشرف ( با شرافت ) كه همان نفس و كمالات علمى و عملى آن است ، باقى باشد ، پس سزاوار هر عاقلى است ، كه : علقهاى بين قلب و امور فانى برقرار نكند ، تا محزون نگردد .
سقراط گفته « انّى لم احْزَنْ قَطٌ اذْ ما احْبَبْتُ قَطٌ شيئاً حتّى احْزَنَ بفوتِهِ »
من هرگز محزون نشدهام زيرا هرگز چيزى را دوست نداشتهام كه محزون به فوت آن شوم ( يعنى چيزى را به حدّى دوست نداشتهام كه با فقد آن ناراحت شوم ) .
مَنْ سَرَّه الّا يرى ما يَسوُؤه * فلا يَتَّخذ شَيئاً يَخافُ له فَقْدا
چون هست اين دير خالى ، سست بنياد * ببادش داد ، بايد بردش از ياد
جهان از نام آن كس ننگ دارد * كه از بهر جهان دلتنگ دارد