بعضى از اينها نهايت فرح را عبادت و مناجات ، و عدهاى معرفت را در حقايق اشياء مىدانند ، تا مىرسد به عدهاى كه فرحشان ، انس به حضرت ربوبى است ، و غرق شدن در گرداب انوار حق ، به طورى كه سائر مراتب نزد اينان سايهاى گذرا و خيالى باطل است و شكى نيست ، كه : عاقل مىداند رسيدن به اين غاية قُصوى و نهاية عُليا مايه بهجت و سرور است ، و بقيه امور مثل سرابى است كه فرد تشنه ، آن را آب مىانگارد ،
« كسراب بقيعة يَحْسَبُهُ الظَّمْان ماءٌ »
و از اين روى شخص محزون از فقد ، و خشنود از وجود آن نيست .
زين خران تا چند باشى نعل دزد * گر همى دزدى به ياد لعل دزد
واقعاً جاى تعجّب است كه عاقل از فقد امور دنيوى محزون شود با اينكه مىداند دنيا دار فناست ، و زخارف و زينتهايش منتقل به مردم ، و اين امرى است كه براى احَدى باقى نمىماند .
جهان اى برادر نماند به كس * دل اندر جهان آفرين بند و بس
چه بندى دل خود بر ين ملك و مال * كه هستش كمى رنج و بيشى ملال
كه داند كه اين دخمه ديو و دد * چه تاريخها دارد از نيك و بد
چه نيرنگ با بخردان ساخته است * چه گردنكشان را سر انداخته است
جميع اسبَاب دنيوى امانات الهى است ، كه به نحو تبادل و تناوب ( نوبت به نوبت ) منتقل به مردم ديگر مىشود ، مَثَل دنيا مَثَل عطر دانى است كه شخص در مجلس بين اهل خود متناوباً دور مىگرداند و هر فردى در لحظهاى كه : به او مىرسد ،