كوتاه سخن اينكه دل بستن به چيزهائى كه فانى هستند خلاف مقتضاى عقل است ، و عقل آن را ممنوع و حرام مىداند .
غم چيزى رگ جان را خراشد * كه گاهى باشد و گاهى نباشد
آرى چنين است كه سيد اوصياء مولى الكونين على بن ابيطالب ( عليه السلام ) مىفرمايد
: « ما لِعَلىّ وزينَةِ الدُّنيا و كَيْفَ افْرَحُ بلَذّة تَفْنى و نعيم لا يبقى »
( على را با زينت دنيا چه كار ؟ ! ، چگونه شاد باشم به لذّتى كه فناپذير است ، و چگونه دل بندم به نعمتى كه باقى نمىماند ) .
نه لايق بود عشق با دلبرى * كه هر بامدادش بود شوهرى
انسان نفس خود را بايد راضى به موجود كند ، و غم مفقود را نخورد ، و راضى به خير و شرى باشد كه به او مىرسد ، در روايات آمده خداوند عزّوجل آسايش و سرور را در رضا و يقين قرار داده و ناراحتى و غم را در شكّ و سخط ( مقابل رضا ) قال الصادق ( عليه السلام ) :
« انّ الله تعالى بِعَدله و قِسطه جعل الروح و الرّاحة في اليقين و الرضا و جعل الْهَمَّ و الحزن فى الشك و السخط » « 1 »
يعنى : كسى كه راضى به موجود و غير محزون از مفقود باشد ، به مقام امنى رسيده ، كه : فزع را به آن مكان راهى نيست ، و به سرورى رسيده كه دست جزع از آن كوتاه گشته ، و به شادمانىاى راه يافته كه حسرتى در آن نيست ، و به يقينى نائل گشته ، كه حيرت و شكى آميخته با آن نيست ، چيست براى طالب سعادت كه محزون شود ؟ آيا حالش بدتر از سائر طبقات است هر حزبى و گروهى به آنچه در دست دارد ، خشنود است
« كل حزب
هامش
( 1 ) . سفينة البحار ، جلد 2 ، ماده يقين - بحار جلد 77 ، صفحه 61 .