تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخلاق اسلامى در نهج البلاغه ( خطبه متقين ) ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
وگر از چشم او خواهى ز دل پرس * كه حال مست را هشيار داند دواى درد عاشق درد باشد * كه مرد عشق درمان عار داند طبيب عاشقان هم عشق باشد * كه رنج خستگان غمخوار داند نواى زار ما بلبل شناسد * كه حال زار را اين زار داند نه هردل عشق را درخورد باشد * نه هركس شيوه اين كار داند زخود بگذشته‌اى چون فيض بايد * كه جز جانبازى اينجا عار داند « 1 »
و در پايان به سراغ مرحوم الهى رويم كه در ذيل اين فراز ( عظم الخالق فى انفسهم فَصَغُرَ مادونه فى اعَينهم ) چنين گويد :
چوآنان را جلال شاه ذوالمجد * عيان شد در دل آگاه پروجد جهان ديدند خاك درگه شاه * فشاندند آستين بر ماسوى الله به چشم دل نه دل عرش خدايى * به حيرت در جمال كبريايى به تعلظيم جلالش از سر وجد * همه در نغمه سبحان ذىالمجد هرآن دل روشن ازنورالهى است * به چشمش هر دو عالم خاك راهى است زچشم شاه بين غوغاى امكان * به ظلمات عدم رخ كرد پنهان چوبيندچشمى آن خورشيدجان‌را * نبينند ذره‌اى هردو جهان را درآن‌درياكه عالم‌زآن‌سبوئيست * كجااين قطره‌ها را آبرويى است چو حسن اعظم يكتاى ايزد * بر ايوان دل پاكان علم زد حجاب آفرينش را دريدند * زالله ما سوى الله را نديدند الهى را الهى ديده بگشاى * دلش بانقش ياد خود بياراى
هامش
( 1 ) . عرفان اسلامى ، جلد 1 ، صفحه 8 - 327 .