و رستن از نافرمانى و گسستن از گناه است ، نه اين كه اگر كسى احياناً معصيتى را ترك كرد متّقى ناميده شود زيرا مبدا اشتقاق اين مشتق ، « 1 » حال است ، نه عمل و در نتيجه مُتلبس به اين حال متقى است نه متلبس به اين فعل گذرا ، با اين توضيح معلوم مىشود كه تقوى با معنى عالتى كه فقها در رسالههاى عمليه دارند هم افق است ، زيرا عدالت بر طبق عقيده آنها حالتى است كه : انسان را از عصيان و سركشى بازمى دارد ، اگر اين حالت در انسان مستحكم و زيربناى حالات انسانى شد ، توانسته در برابر امواج شهوت سدّى بسازد كه اگر در مواقعى هم اين سدّ به واسطه امواج آسيب ببيند و يا حتّى شكسته شود ، قابل ترميم است زيرا هنوز بنيان و پى روحيّات باقى است ، چون تقوى آن حالتى شد كه ماندنى است ، نه عمل و فعل گذرا كه رفتنى است .
تقوى مساوى است با احساس مسئوليت در برابر پروردگار ، عدم بىتفاوتى نسبت به جامعه و عقايد مردم ، از بىرنگى درآمدن و جامه صبغة اللهى پوشيدن كه ( صِبْغَةَ اللّه صبْغَةً ) . « 2 »
تقوى مُنجى عقيده از سرگردانى و جهت دهنده به آن است و لذا يك انسان داراى تقوى و يك متقى واقعى در كوفه به منزل كَلِيْن على ( عليه السلام ) رفتن و در شام به قصر خضراى معاويه آرميدن را به خود اجازه نمىدهد ، پاى سفره امام حسين ( عليه السلام ) نشستن و زير بيرق يزيد قيام كردن را هم به مُخّيلة خود راه نمىدهد ، چه رسد به مرحله عمل رساند .
تقوى وجه تمايز بين حق و باطل است ، زيرا رزمنده جان بركف اسلام از حيث اسلحه به دست گرفتن ، با آن صهيونيستى كه در سرزمين اشغال شده فلسطين
هامش
( 1 ) . اگر انسان داراى ملكه عدالت شد اين حالت نفسانى را اصطلاحاً عدل و تقوى گويند ولى اگر داراى ملكه نشده و احياناً معصيتى را ترك و خود را كنترل مىكند اصطلاحاً حال مىگويند .
( 2 ) . بقره ، آيه 138 .