شتر خلافت را بر كوهان آن مىانداختم ، ( تا ناقه خلافت به هر جا كه خواهد برود و در هر خانهاى كه خواهد بچرد و متحمل بار ضلالت و گمراهى هر ظالم و فاسقى بشود ) و آب مىدادم آخر خلافت را به كاسه اول آن و ( چنانكه پيش از اين بر اين كار اقدام ننمودم ، اكنون هم كنار مىرفتم و امر خلافت را رها كرده مردم را در ضلالت و گمراهى وامىگذاشتم ، زيرا ) فهميدهايد كه اين دنياى شما نزد من خوارتر است از عطسه بز ماده .
2 - « والله لَدُنياكُم هذِه اهْوَنُ فى عَينى مِنْ عِراقِ خِنْزير فى يَد مجذوم » :
« به خدا سوگند اين دنياى شما در چشم من خوارتر و پستتر است ، از استخوان بىگوشت خوك كه در دست گرفتار به بيمارى خوره ( جُذام ) باشد » ( خوره دردى است كه موجب خوردن و از بين بردن گوشت و اعضا شخص شود و آن بدترين بيمارىها است ، و اين فرمايش مولا دليل است بر منتهى درجه بيزارى آن حضرت از دنيا و كسى كه در مراحل مختلف زندگى آن بزرگوار انديشه نمايد به راز اين سخن پى مىبرد . « 1 »
3 - مولاى متقيان در كلامى كه در آن از ظلم و ستم تبرّى مىجويد داستان آهن تفتيده و بردارش را بازگو مىكند مىفرمايد : « به خدا سوگند عقيل برادرم كه به شدت فقير شده بود از من مىخواست كه يك من از گندمهاى شما را به او ببخشم . كودكانش را ديدم كه از گرسنگى موهايشان ژوليده و رنگشان بر اثر فقر دگرگون گشته ، گويا صورتشان با نيل رنگ شده بود .
عقيل باز هم اصرار كرد ، خيال كرد من دينم را به او مىفروشم . براى بيدارى
هامش
( 1 ) . نهجالبلاغه ، كلمات قصار ، كلمه 228 فيضالاسلام و 236 صبحى صالح .