و نمى داند كه حقيقتش چيست ، پس من براى او بيان مىكنم و روشن مىسازم كه مرگ بيشتر از آن نيست كه نفس انسانى آلات خود را كه آنها را استعمال مىنمود ترك مىكند و آن آلات همان اعضاى او هستند كه مجموعه آنها را بدن مىنامند ، همچنان كه شخص صنعت كار آلات كار خود را ترك مىكند . چون نفس انسان جوهرى است غير جسمانى و عرض نيست و قبول فساد و خرابى نمىكند و چون اين جوهر از بدن مفارقت كند ، باقى خواهد بود و به بقايى كه درخور او است و از كدورات عالم طبيعت صفا مىيابد و به سعادت تامه خود نائل مىآيد و ابداً راهى به زوال و فناء و انعدام او نيست ، چون جوهر فانى نمىشود و ذاتش باطل نمىگردد و آنچه باطل مىشود همان نسبتها و اضافات و اعراض و خواص و امورى است كه بين او و اجسام و رابطه بين آن دو مىباشد .
و اما جوهر روحانى كه ابداً قبول استحاله و دگرگونى نمىكند و در ذات خود تغيير نمىيابد و فقط قبول كمالات و تماميت صورت خود را مىكند ، پس چگونه تصور مىشود كه معدوم گردد و متلاشى شود ؟ و اما كسى كه از مرگ مىترسد به علت آن است كه نمىداند بازگشت او به سوى كجاست ؟ يا آن كه گمان مىكند چون بدن او منحل شود و تركيب او باطل گردد ، ذات او منحل شده و نفس و حقيقت او باطل مىگردد و به بقاء نفس خود جاهل است و كيفيت معاد را نمىداند ، بنابراين در واقع از مرگ نمىترسد بلكه جاهل است به امرى كه سزاوار است او را بداند ، بنابراين علت خوف او همان جهل او است و همين جهل است كه علماء را به طلب علم و سختى راه آن واداشته و براى وصول به آن لذات جسم و راحت بدن را ترك كردهاند . « 1 »
آرى وقتى مرگ چنين تحليل شود ديگر به جاى ترس ، شوق جايگزين
هامش
( 1 ) . كتاب شفا ، جلد الهيات و عين عبارت بوعلى را كه عربى است گرداگرد صندوق قبر او در همدان به چهار دور نوشتهاند .