كوتاهى در تقدم خواهد بود ، اما هنگامى كه از باب افعال ( افراط ) باشد به معناى اسراف و تجاوز در تقدم است . « 1 »
[ فرعون : ]
« مُوسى يا فِرْعَوْنُ »
« فرعون » ، اسم عام است و به تمام سلاطين مصر در آن زمان گفته مىشد . « 2 »
[ فِرْق : ]
« فَكَانَ كُلُّ فِرْقٍ »
« فِرْق » ( بر وزن رزق ) از مادّهء « فَرْق » ( بر وزن حلق ) به معناى جدا شدن است ، و ( آن گونهاى كه « راغب » در « مفردات » گويد ) فرق « فلق » و « فرق » اين است كه : اولى اشاره به شكافتن مىكند و دومى جدا شدن ، و لذا « فرقه » و « فرق » به قطعه يا جماعتى گفته مىشود كه از بقيه جدا گردد . « 3 »
[ فُرْقان : ]
« يَجْعَلْ لَّكُمْ فُرْقاناً »
« فُرْقان » صيغهء مبالغه از مادّهء « فَرْق » است و در اينجا به معناى چيزى است كه به خوبى حق را از باطل جدا مىكند . « 4 »
[ فروج : ]
« لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ »
« فروج » جمع « فرج » ، كنايه از دستگاه تناسلى است . « 5 »
[ فَرِىّ : ]
« لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً فَرِيًّا »
« فَرِىّ » از مادّهء « فَرْى » بنا به گفتهء « راغب » در كتاب « مفردات » ، به معناى بزرگ يا عجيب و يا ساختگى آمده است و در اصل از مادّهء « فرى » به معناى پاره كردن پوست براى اصلاح آن است . « 6 »
[ فُزِّعَ : ]
« حَتَّى إِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ »
« فُزِّعَ » از مادّهء « فزع » هر گاه به وسيلهء « عَن » متعدى شود ، به معناى « ازالهء فزع » و بر طرف ساختن وحشت و اضطراب است ، اين ماده حتى در صورتى كه در شكل ثلاثى مجرد باشد و با « عَن » متعدى شود ، نيز همين معنا را دارد . « 7 »
[ فسق : ]
« مَا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقينَ »
« فسق » از نظر ريشهء لغت به معناى خارج شدن هسته از درون خرما است و « فَسَقَتِ الثَّمَرَةُ » يعنى ميوه از پوستش خارج شد و يا در موردى كه هستهء خرما از گوشت آن جدا مىشود و به بيرون مىافتد ، به كار مىرود . « 8 »
[ فُسُوقَ : ]
« فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ »
« فُسُوقَ » به معناى گناه و خارج شدن از اطاعت خدا است . « 9 »
[ فَشِلْتُمْ : ]
« فَشِلْتُمْ » از مادّهء « فَشَل » به معناى سست شديد است . « 10 »
[ فَصَلَ : ]
« فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ »
« فَصَلَ » از مادّهء « فَصْل » در اصل به معناى بريدن و قطع كردن است و در اينجا به معناى جداسازى مىباشد ( جدا شدن از شهر و ديار ) . « 11 »
[ فَصِيْلَة : ]
« وَ فَصيلَتِهِ الَّتي تُؤْويهِ »
« فَصِيْلَة » از مادّهء « فَصْل » به معناى « عشيره » ، فاميل و قبيلهاى است كه انسان از آن منفصل و جدا شده است . « 12 »
[ فَضْل : ]
« فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ »
« فَضْل » به معناى هر چيزى است كه بيش از مقدار لازم از مواهب و نعمتها بوده باشد و اين يك مفهوم مثبت و ارزنده دارد ، ولى گاه معناى مذموم و نكوهيدهاى دارد و به
هامش
( 1 ) . يوسف ، آيهء 80 ( ج 10 ، ص 66 )
( 2 ) . اعراف ، آيهء 104 ( ج 6 ، ص 336 )
( 3 ) . شعراء ، آيهء 63 ( ج 15 ، ص 269 )
( 4 ) . انفال ، آيهء 29 ( ج 7 ، ص 177 )
( 5 ) . معارج ، آيهء 29 ( ج 25 ، ص 44 )
( 6 ) . مريم ، آيهء 27 ( ج 13 ، ص 63 )
( 7 ) . سبأ ، آيهء 23 ( ج 18 ، ص 93 )
( 8 ) . بقره ، آيهء 26 ( ج 1 ، ص 191 ) ؛ سجده ، آيهء 18 ( ج 17 ، ص 168 )
( 9 ) . بقره ، آيهء 197 ( ج 2 ، ص 68 )
( 10 ) . صافات ، آيهء 173 ( ج 19 ، ص 209 )
( 11 ) . بقره ، آيهء 249 ( ج 2 ، ص 281 )
( 12 ) . معارج ، آيهء 13 ( ج 25 ، ص 33 )