[ فَخُور : ]
« مَنْ كَانَ مُخْتالًا فَخُوراً »
« فَخُور » صيغهء مبالغه از مادّهء « فخر » به معناى كسى است كه نسبت به ديگران بسيار فخر فروشى مىكند ، تفاوت « مختال » و « فخور » در اين است كه : اولى ، اشاره به تخيلات كبرآلود ذهنى است ، و دومى ، به اعمال كبر آميز خارجى . « 1 »
[ فَدَيْنَا : ]
« فَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظيمٍ »
« فَدَيْنَا » از مادّهء « فدا » در اصل به معناى قرار دادن چيزى به عنوان بلاگردان و دفع ضرر ، از شخص يا چيز ديگر است ، لذا مالى را كه براى آزاد كردن اسير مىدهند « فديه » مىگويند ، و نيز كفارهاى را كه بعضى از بيماران به جاى روزه مىدهند به اين نام ناميده مىشود . « 2 »
[ فرات : ]
« هذا عَذْبٌ فُراتٌ »
« فرات » به معناى خوش طعم و خوشگوار است و به گفتهء « لسان العرب » ، آبى است كه در نهايت « عذوبت » ( پاكيزگى و گوارايى ) باشد . « 3 »
[ فِراش : ]
« لَكُمُ الأَرْضَ فِراشاً »
« فِراش » به معناى « بسترِ استراحت » ، نه تنها مفهوم آرامش ، آسودگى خاطر و استراحت را در بر دارد كه گرم و نرم بودن و در حدّ اعتدال قرار داشتن نيز در مفهوم آن افتاده است . « 4 »
[ فَراش : ]
« كَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ »
« فَراش » از مادّهء « فَرش » جمع « فراشة » بسيارى آن را به معناى « پروانه » مىدانند و بعضى نيز آن را به معناى « ملخ » تفسير كردهاند . « 5 »
[ فَرْث : ]
« في بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ »
« فَرْث » در لغت به معناى غذاهاى هضم شدهء درون معده است كه به مجرد رسيدن به رودهها ، مادّهء حياتى آن جذب بدن مىگردد ، و تفالههاى آن به خارج فرستاده مىشود ، در آن حال كه اين غذاى هضم شده در درون معده است ، به آن « فَرْث » مىگويند و هنگامى كه تفالههاى آن خارج شد « رَوْث » ( سرگين ) گفته مىشود . « 6 »
[ فَرج : ]
« وَ الَّتي أَحْصَنَتْ فَرْجَها »
« فَرج » از نظر لغت در اصل ، به معناى فاصله
هامش
( 1 ) . نساء ، آيهء 36 ( ج 3 ، ص 486 ) ؛ لقمان ، آيهء 18 ( ج 17 ، ص 65 ) ؛ حديد ، آيهء 23 ( ج 23 ، 379 )
( 2 ) . صافات ، آيهء 107 ( ج 19 ، ص 132 )
( 3 ) . فرقان ، آيهء 53 ( ج 15 ، ص 141 ) ؛ فاطر ، آيهء 12 ( ج 18 ، ص 224 )
( 4 ) . بقره ، آيهء 22 ( ج 1 ، ص 154 )
( 5 ) . قارعه ، آيهء 4 ( ج 27 ، ص 286 )
( 6 ) . نحل ، آيهء 66 ( ج 11 ، ص 317 )