تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لغات در تفسير نمونه ( فارسى ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
اين است كه اين هفت شب و هشت روز پىدرپى زندگى گسترده و با رونق اين قوم عظيم را درهم كوبيد ، متلاشى كرد و ريشه‌كن ساخت . « 1 »

[ حَسِيرْ : ]

« خاسِئاً وَ هُوَ حَسيرٌ » « حَسِيرْ » از مادّهء « حسر » ( بر وزن قصر ) به معناى برهنه كردن است ، و از آنجا كه انسان به هنگام خستگى ، تاب و توان خود را از دست مىدهد ، و گويى برهنه از نيروهاى خود مىشود ، به معناى خستگى و ناتوانى آمده است . « 2 »

[ حَسِيس : ]

« لايَسْمَعُونَ حَسيسَها » « حَسِيس » از مادّهء « حَسّ » چنان كه ارباب لغت گفته‌اند ، به معناى صداى محسوس است و به معناى خود حركت يا صدايى كه از حركت برمىخيزد نيز آمده است . آتش دوزخ كه دائماً در آتشگيره‌هايش مشغول پيشروى است ، داراى صداى مخصوصى است ، اين صدا از دو جهت وحشتناك است ، از نظر اين كه صداى آتش است و از نظر اين كه صداى پيشروى است . « 3 »

[ حُشِرَ : ]

« وَ حُشِرَ لِسُلَيْمَانَ » « حُشِرَ » از مادّهء « حشر » ( بر وزن نشر ) به معناى بيرون ساختن جمعيت از قرارگاه و حركت دادن آنها به سوى ميدان مبارزه و مانند آن است ؛ از اين تعبير و همچنين از تعبير آيه بعد استفاده مىشود كه سليمان عليه السلام به سوى نقطه‌اى لشكركشى كرده بود ، اما اين كداميك از لشكركشىهاى سليمان است ؟ به درستى معلوم نيست . « 4 »

[ حَشْر : ]

« وَ حَشَرْنَا عَلَيْهِمْ » « حشر » به معناى كوچ دادن و خارج كردن گروهى از مقرشان و حركت دادن آنها به سوى ميدان جنگ يا غير آن است ، بنابراين به معناى حشر در قيامت نيست ، بلكه به هر گونه اجتماع و خروج از قرارگاه و حاضر شدن در ميدان ، اطلاق مىشود . « 5 »

[ حَصَب : ]

« اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ » « حَصَب » در اصل به معناى پرتاب كردن چيزى در آتش است - مخصوصاً قطعات هيزم كه در تنور پرتاب مىكنند - بعضى گفته‌اند كه « حطب » ( بر وزن سبب ) كه به معناى هيزم مىباشد در لغات مختلف عرب ، تلفظهاى متفاوتى دارد ؛ بعضى از
هامش
( 1 ) . حاقّه ، آيهء 7 ( ج 24 ، ص 443 ) ( 2 ) . ملك ، آيهء 4 ( ج 24 ، ص 331 ) ( 3 ) . انبياء ، آيهء 102 ( ج 13 ، ص 555 ) ( 4 ) . نمل ، آيهء 17 ( ج 15 ، ص 460 ) ( 5 ) . انعام ، آيهء 111 ( ج 5 ، ص 500 ) ؛ نمل ، آيهء 83 ( ج 15 ، ص 579 ) ؛ ق ، آيهء 44 ( ج 22 ، ص 307 ) ؛ حشر ، آيهء 2 ( ج 23 ، ص 498 )
لغات در تفسير نمونه ( فارسى ) — صفحة 186 | شيخ محمد جعفر امامى