تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لغات در تفسير نمونه ( فارسى ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧

[ تَقْرِضُ : ]

« وَإِذَا غَرَبَتْ تَّقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمَالِ » « تَقْرِضُ » كه معناى « قطع كردن » و بريدن دارد ، مفهوم مأموريت را در بر دارد ، و از اين گذشته « تَقْرِضُ » قطع و پايان را كه در مفهوم غروب نهفته است نيز ، مشخص مىكند . « 1 »

[ تَقْشَعِرُّ : ]

« تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ » « تَقْشَعِرُّ » از مادّهء « قشعْرِيْرَه » است كه ارباب لغت و مفسران ، معانى مختلفى براى آن ذكر كرده‌اند كه چندان از هم دور نيست ؛ بعضى ، آن را به معناى جمع شدن پوست تن ( حالتى كه به هنگام ترس به انسان دست مىدهد ) و بعضى ، به معناى لرزشى كه بر اندام در اين هنگام مىافتد ، دانسته‌اند . و بعضى ، آن را به معناى راست شدن مو بر بدن مىدانند ، كه در حقيقت ، همهء اينها لازم و ملزوم يكديگر است . « 2 »

[ تَقَطَّعُوا : ]

« وَ تَقَطَّعُوا أَمْرَهُم » « تَقَطَّعُوا » از مادّهء « قطع » مىباشد و به معناى جدا كردن قطعه‌هايى از يك موضوع به هم پيوسته است ، و با توجّه به اين كه از باب « تفعّل » آمده كه به معناى پذيرش مىآيد ، مفهوم جمله اين چنين مىشود كه آنها در برابر عوامل تفرقه و نفاق تسليم شدند ، جدايى و بيگانگى از يكديگر را پذيرا گشتند ، به يكپارچگى فطرى و توحيدى خود پايان دادند و در نتيجه گرفتار آن همه شكست ، ناكامى و بدبختى شدند . « 3 »

[ تَقْطَعُونَ السَّبِيلَ : ]

« تَقْطَعُونَ السَّبيلَ » جمعى از مفسران در تفسير جملهء « وَ تَقْطَعُونَ السَّبِيلَ » احتمالات ديگرى نيز ذكر كرده‌اند ؛ از جمله : با توجّه به تاريخچه‌اى كه ذكر شد ، آن را به معناى قطع كردن راه مردم در سفرهايشان به آن منطقه تفسير كرده‌اند ، چرا كه كاروانيان براى اين كه از شر اين قوم در امان بمانند ، چاره‌اى نداشتند جز اين كه از بيراهه بروند تا به دست اين بىراهان گرفتار نشوند . بعضى ديگر آن را به معناى « سرقت اموال » مردم تفسير كرده‌اند ، ولى تفسير اول ، كه در بالا ذكر شد ، مناسب‌تر به نظر مىرسد ، چرا كه يكى از فلسفه‌هاى تحريم « لواط » طبق صريح روايات ، خطر قطع نسل آدمى است . « 4 »

[ تَقْعُدَ : ]

هامش
( 1 ) . كهف ، آيهء 17 ( ج 12 ، ص 404 ) ( 2 ) . زمر ، آيهء 23 ( ج 19 ، ص 454 ) ( 3 ) . انبياء ، آيهء 93 ( ج 13 ، ص 543 ) ( 4 ) . عنكبوت ، آيهء 29 ( ج 16 ، ص 271 )
لغات در تفسير نمونه ( فارسى ) — صفحة 137 | شيخ محمد جعفر امامى