تسلّط بر نفس
احمدى ميانجى
چهار سال خدمت آيةاللَّه طباطبائى بودم . بعدها نيز تاآخر عمر از محضر ايشان استفاده مىكردم ، اعصاب آقا خيلىخراب بود و به تعبير من ، اعصاب ايشان له شده بود ، با اين حال به كسى تندى نمىكرد . اگر كسى در خواندن مشكلى داشت با صبر و حوصله نگاه مىكرد ، گوش مىداد و بعد از تمام شدن سخنش ، جواب مىداد . اگر شاگردى حرف خيلى بىربطى مىگفت ، خيلى كه اوقاتش تلخ مىشد ، مىگفت : سبحان اللَّه العلى العظيم . در سالهايى كه من خدمت ايشان درس مىخواندم ، روزى براى معالجه به تهران رفت ، فكر مىكنم نزد دكتر متخصص اعصاب رفت . وقتى برگشت ، گفت : دكتر مىگويد مطالعه نكن ، اعصابت خراب است . دكتر از اين جمله ايشان كه مىگفت : « خجالت مىكشم » ، گفته بود كه اين خجالت كشيدن به خاطر ضعف اعصاب است ، چون اگر كلمهاى از دهان ايشان بيرون مىآمد كه خلاف ادب بود ، بيش از حد ناراحت مىشد ؛ يا اگر احتمال مىداد در كلامش به كسى جسارت شده ، بسيار ناراحت مىشد . اگر كسى از ايشان تقاضاى درسى داشت ، برايش سخت بود كه او را رد كند . از صبح تا ظهر مىنشست و تدريس مىكرد . وقتى خسته مىشد ، مىگفت : نيروى بنده تمام شد . پس از يك ربعى درس بعدى را شروع مىكرد . بعد از ظهرها استراحت مىكرد و كسى را هم نمىپذيرفت . گاهى تمام شب را مطالعه مىكرد . درس كفايه را به صورت حاشيه نوشته بود .
حاشيه ايشان الان چاپ شده است . آدم استثنايى و عجيبى بود .
يكى از خاطراتى كه از ايشان به ياد دارم اين است كه مىفرمود : دوازده سال نجف بودم و در اين سالها تنها دوازده روز درس راتعطيل كردم يعنى سالى يك روز . در طول سال هيچ روزى را تعطيل نمىكردم ، جز روز عاشورا . يك سال روز عاشورا را تعطيل نكردم ، چشم درد شديدى گرفتم ، طورى كه نزديك بود كور شوم ، از عظمت امام حسين عليه السلام ترسيدم ، تصميم گرفتم روز عاشورا راتعطيل كنم .
به ايشان عرض كردم خسته نمىشويد ، فرمود : علم همچون باغ است ، اگر در اين باغ خسته شوم به باغ ديگر مىروم . ايشان وقت را مثل طلا مىدانست و از اوقاتش در نجف و قم استفاده كامل مىكرد . روزى ايشان مىفرمود : من در شبانه روز شش ساعت را صرف خوردن