مگر با اخلاق فاضلهء انسانى كه ريشهء ظلم و فساد را بر مىكند ؛ فضايلى چون ملكهء تبعيّت از حق ، محترم شمردن انسانيت ، عدالت ، كرامت و . . . .
اما اخلاق به تنهايى قادر نيست جامعه را به نيكبختى برساند و انسان را به عمل صالح سوق دهد مگر آنكه مبتنى بر توحيد باشد . . . روشن است اگر اخلاق بر اين [ ريشه ] عقيدتى استوار گرديد ، براى انسان هيچ چيز جز مراقبت كردن بر تحصيل رضاى خداوند متعال در اعمال و رفتارش باقى نمىماند و تقوا مانعى است درونى در مقابل ارتكاب جرم . اگر تغذيهء اخلاق از عقيدهء توحيد نبود ، ديگر براى انسان در اعمال حياتىاش هيچ هدفمندى و غايتى وجود نمىداشت مگر بهرهمندى از تمتّعات گذراى دنيوى و لذات مادى ، و حداكثر او مىتوانست امور معاش خود را سامان بخشد و [ به وسيلهء قوانين اخلاقى بدون پشتوانهء توحيدى ] يك سرى قوانين اجتماعى دنيوى را دست و پا كند . « 1 »
بدينترتيب تفاوت قوانين و احكام اسلام با ديگر قوانين اخلاقى و حقوقى تبيين مىشود .
در واقع دين اسلام عمل افراد را بر بنيانى استوار ساخته ، كه نتيجهء آن حصول تقواى دينى و اجتماعى ، و رشد فرد و جامعه است ، و اين بر خلاف ديگر مكاتب و جوامع است كه به نظر علّامه قوانين و احكام اجتماعى و حقوقى آنها بر اساس رأى و اغراض اكثريت وضع شده است .
وى دربارهء زير بناى قوانين جوامع مدنى و عوامل نقض آنها اينگونه توضيح مىدهد :
قانونهاى مدنى ( قانونهايى كه بشر بدون در نظر گرفتن وحى پى ريزى مىكند ) بيش از اين تلاش ندارند كه افعال و كردارهاى افراد را معلّق بر خواست و اراده كنند ؛ يعنى ارادهء اكثريت مردم ، اما در مورد چيزى كه حافظ اين اراده باشد ، كوششى به خرج نمىدهند . پس هرگاه اين اراده زنده و داراى شعور باشد ، قانون بر وفق آن رعايت مىشود ، ولى اگر اين اراده به موجب فرومايگى نفسانى مردم يا بيمارى كه بر جان اجتماع پديد مىآيد ، از ميان برود و يا اراده
هامش
( 1 ) . علّامه در ذيل اين گفتار تذكر مىدهد قوت و شوكت موجود در ملّتهاى مترقى و نظم و عدالت ظاهرى حاكم در ميان آنها ، تو را فريب ندهد و بگويى آنها به اين قدرت رسيدهاند ، در حالى كه قوانين آنها بر اساس اخلاق پايهريزى نشده است .
در جواب مىگوييم آنها ملّتهايى هستند كه از انديشهاى اجتماعى برخوردار بوده ، و افراد آن خير و منفعت ملّت را مىخواهند ، و تمام همّ و غم آنها بردگى ملّتهاى ضعيف است ، و اين همان كارى است كه پيش از اين زورگويان ستمگر حاكم بر ملّتها انجام مىدادند و امروزه ملّت سلطهگر جاى فرد سلطهگر را گرفته و بر ملّتهاى ديگر ظلم مىكند . ن . ك : الميزان ج 11 ، ص 156 و 157