انسانها گذاشته شده و با گذشت زمان يا امّتها دگرگون نمىشود . « 1 »
چنان كه پيداست ، علّامه براى نقد اين روايت هيچ نص يا ظاهر آيه يا روايتى را ارائه نكرده است . اين امر نشانگر آن است كه چنين معيار روشنى براى نقد اين روايت وجود ندارد . استناد ايشان به مبناى كلى است كه از كتاب و سنّت به دست مىآيد . اين امر بيانگر آن است كه گاه براى نقد يك روايت نمىتوان به روشنى به يك آيه يا روايت استناد كرد . با اين حال ، يك مفسّر يا محدث يا فقيه از مجموعهء نگرش به آيات و روايات اصول و مبانى كلى را مىتواند استخراج و استنباط كند و با تمسك به آنها به نقد محتوايى روايتى بپردازد . اصل كلى مورد ادّعا در محلّ بحث برابرى امّتها در آثار و تبعات فطرت است . به عبارت روشنتر از مجموعهء آيات و روايات به دست مىآيد كه فطرت و لوازم آن فرازمانى و فرامكانى است . از طرفى ايمان و آثار آن ، همچنين ظلم و مراتب آن به ادّعاى مرحوم علّامه در فطرت آدمى به وديعه نهاده شده و ملازم آن است . بنابراين ، اگر به استناد آيهء شريفه دستهاى از مؤمنان ايمانشان را با ظلم نمىآميزند ، مطابق با فطرت است و اختصاص به امّت ابراهيم عليه السلام ندارد .
2 . عدم در خواست رؤيت بصرى موسى عليه السلام از خداوند
مرحوم صدوق رحمه الله در عيون اخبارالرضا روايتى را نقل كرده كه در آن امام هشتم عليه السلام به پرسشهاى مأمون دربارهء درخواست رؤيت خداوند از طرف موسى عليه السلام پاسخ داده است :
موسى عليه السلام اين درخواست را از زبان قوم بنى اسرائيل خواست نه براى خودش ( چنان كه ظاهر آيهء شريفهء « و اذ قال موسى
رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ »
نسبت سؤال به خود ايشان آمده است ) .
بنى اسرائيل چون از خداوند خواستند كه خود را آشكارا بنمايد صاعقه ، آنان را فرو گرفت و كشت . آنگاه كه خداوند آنها را زنده كرد آنها از موسى خواستند كه اين بار تقاضاى رؤيت براى خودش كند . موسى عليه السلام به ايشان گفت كه اين كار محال است ؛ اما آنها اصرار كردند . اين جا بود كه موسى عليه السلام گفت :
« رَبِّ أَرِنِي ؛ *
خدايا خود را به من بنمايان . » يعنى خود را چنان كه قوم من برايم پيشنهاد و اصرار كردند به من بنمايان . ( نه اينكه اين خواست خودم باشد . ) « 2 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 211 - 212
( 2 ) . همان ، ج 8 ، ص 257