تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرزبان وحى و خرد ( يادنامه مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي قدس سره ) ( فارسى ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
دريغ چه بىمهر بوده است عمر ! * كه بگذشت چون نفحهء خاورم شميم وفا از گلى نشنوم * چو بر گلستان جهان بنگرم از اين روى ، در باغ سرسبز دل * نهال اميد تو مىپرورم من آن دم خورم ميوهء آرزو * كه اين جان به آن جان خود بسپرم چو پروانه از شوق ديدار شمع * خودم را بيندازم و بگذرم

طبق غنچه

ديدم به طبق ، غنچه و گل ريخته بودند * وز بهر فروشش به هم آميخته بودند برداشت يك غنچهء نشكفته ، سرو گفت : * « ماييم كه از شاخ گل آويخته بودند . »

باد سحر

باد سحر از ابر گلستان مىگفت * وز طرّهء سنبل و قد « بان » مىگفت گه گريه كنان وگاه خندان مىگفت * بى خود سخن راست ، پريشان مىگفت

چشمهء فكر

در چشمهء فكر غوطه‌اى خوردم دوش * واندر قفس سينه به دل دادم گوش مىگفت گر او مىطلبى با جان كوش * كاندر پس اين پرده نهان باشد روش

دو هزار « لَنْ ترانى »

سحر آمدم به كويت كه ببينمت نهانى * « ارِنى » نگفته گفتى ، دو هزار « لَنْ تَرانى » « 1 »
هامش
( 1 ) . ز مهر افروخته ، ص 10 - 22
مرزبان وحى و خرد ( يادنامه مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي قدس سره ) ( فارسى ) — صفحة 38 | مؤسسه بوستان كتاب قم