دريغ چه بىمهر بوده است عمر ! * كه بگذشت چون نفحهء خاورم
شميم وفا از گلى نشنوم * چو بر گلستان جهان بنگرم
از اين روى ، در باغ سرسبز دل * نهال اميد تو مىپرورم
من آن دم خورم ميوهء آرزو * كه اين جان به آن جان خود بسپرم
چو پروانه از شوق ديدار شمع * خودم را بيندازم و بگذرم
طبق غنچه
ديدم به طبق ، غنچه و گل ريخته بودند * وز بهر فروشش به هم آميخته بودند
برداشت يك غنچهء نشكفته ، سرو گفت : * « ماييم كه از شاخ گل آويخته بودند . »
باد سحر
باد سحر از ابر گلستان مىگفت * وز طرّهء سنبل و قد « بان » مىگفت
گه گريه كنان وگاه خندان مىگفت * بى خود سخن راست ، پريشان مىگفت
چشمهء فكر
در چشمهء فكر غوطهاى خوردم دوش * واندر قفس سينه به دل دادم گوش
مىگفت گر او مىطلبى با جان كوش * كاندر پس اين پرده نهان باشد روش
دو هزار « لَنْ ترانى »
سحر آمدم به كويت كه ببينمت نهانى * « ارِنى » نگفته گفتى ، دو هزار « لَنْ تَرانى » « 1 »
هامش
( 1 ) . ز مهر افروخته ، ص 10 - 22