من بودى گفتم بلى از آن وقت كه از خانه بيرون آمدى تا الحال كه مرا ديدى پيوسته از عقب تو روان بودم ، پس مبالغه نمودم و سوگند دادم كه مرا خبر ده به آنچه از او مشاهده نمودم ، فرمود : كه مسأله از مسايل دين بر من مشكل شده بود آمدم به خدمت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام و از آن حضرت پرسيدم آن حضرت فرمود كه امروز امام زمان حضرت صاحب الامر عليه السّلام است ، برو به مسجد كوفه از آن حضرت سؤال كن . پس رفتم به نزد محراب مسجد و آن مسأله مشكله را از آن حضرت سؤال نمودم و جواب شنيدم ، چون اين واقعه را نقل فرمود از من عهد گرفت كه در حيات او اين واقعه را به كسى نقل ننمايم و من به عهد خود وفا كردم و بعد از وفات او نقل نمودم » « 1 » .
و نيز همين قضيه را مرحوم شيخ يوسف بحرانى در كتاب كشكول بحرانى ج 1 ص 127 و 128 مثل نقل بحار الانوار آورده است .
مرحوم تنكابنى نيز در قصص العلماء ص 345 و 344 اين داستان را هم از بحار الانوار و هم انوار نعمانيه نقل نموده و گويا هر دو نقل را با هم ممزوج كرده است .
روضات الجنات اين داستان را در ص 196 از انوار نعمانيه نقل نموده است .
در لئالى الاخبار ج 1 ص 114 و 115 نيز ، اين داستان بنقل از انوار نعمانيه آمده است .
* * *
13 . شيخ بهائى و مقدس اردبيلى
حدائق المقربين چنين مىنويسد :
« و ايضا نقل نمودهاند از شيخ عالى مقدار شيخ بهاء الدين محمد عاملى عليه الرحمة كه فرمود كه به نجف اشرف رفتم و مبادرت كرده به ديدن آن
هامش
( 1 ) . حدائق المقربين ، مخطوط