آخوند را ساكت كردم اين خبر به آخوند رسيد روزى فرمود كه امروز مىخواهيم كه به اتفاق شما به صحراى نجف برويم چون در خدمت او روانه شدم و خلوت شد فرمود كه در فلان مسأله و فلان مسأله من چنين گفتم و تو چنين گفتى و من چون دغدغه مىكنم در مناظرات علمى كه مبادا بمراء و جدال منتهى شود ساكت شدم و سكوت من از راه عجز از جواب نبود بلكه اگر خواهى جواب آن سخنان را اكنون به تو بگويم ، پس من سخنانى را كه گفته بودم اعاده كردم و او همه را جواب فرمود . پس فرمود كه چون به من رسيد كه تو مىگفتى كه آخوند را ساكت كردم و حق با من بود دغدغه كردم كه مبادا سكوت من اغراء بر جهل و سبب رسوخ تو بر غلط باشد لهذا خلوت كردم و تو را آگاه گردانيدم . » « 1 »
ميرزا محمّد تنكابنى در قصص العلماء مىگويد :
« سيد نعمة اللّه جزايرى در انوار نعمانيه نوشته است كه آخوند ملا عبد اللّه تسترى چون از مقدس اردبيلى مسأله سؤال مىكرد كه در آن تكلم مىنمودند پس مقدس اردبيلى ساكت مىشد و مىفرمود كه باشد تا من اين مسأله را مراجعه نمايم پس دست آخوند ملا عبد اللّه تسترى را مىگرفت و از نجف اشرف به خارج بلد مىرفتند چون تنها مىشدند مقدس اردبيلى مىفرمود كه آن مسأله را بياور . پس مقدس اردبيلى در آن تكلم مىكرد و تحقيق آن مىنمود پس ملا عبد اللّه مىگفت : اى برادر چرا در همانجا اين تحقيق را نفرمودى در زمانى كه من از شما سؤال كردم مقدس اردبيلى مىفرمود كه چون كلام ما در ميان مردم اتفاق افتاد شايد كه مايهء نقصان من و شما مىشد و من و يا شما طالب ظفر مىشديم و الآن غير از خدا با ما كسى نيست » « 2 » .
* * *
هامش
( 1 ) . حدائق المقربين .
( 2 ) . قصص العلماء ، ص 344 .